چگونه احساس گناه به کشتن ابژه می انجامد؟
احساس گناه هنگامی که در درونمان شدت مییابد، گاهی تمایل به تخریب ابژه را در ما جایگزین “جبران” مینماید. در این حالت سوژه بجای ترمیم، آنقدر حمله میکند تا ابژه (درونی-بیرونی) دیگر کاملا نابود میشود. به هنگام احساس گناه شدید، تخریب ابژهی بیرونی راهی میشود تا ما احساسات لیبیدینال-عاشقانهی خویش را نسبت به ابژه دفن نماییم. با دفن این احساسات، دیگر حس گناه نیز از یاد خواهد رفت.
از یاد بردن نام معشوقههایی که فرد به آنها آسیب زده گاهی گواهی است بر این مدعا. ما ابژه را میکشیم تا عمق عشقی که به او داریم در قالب گنهکاری بر سرمان آوار نشود. احساس گناه به ما یادآور میشود که ابژه از طریق دستان من در معرض نابودی قرار گرفته است؛ دستهایی که عاشقانه در پی اتصال به او نیز بودهاند و او را بارها و بارها نوازش کرده و به او وابسته شدهاند. چگونه میتوان با همان دستهای پر تمنای عاشق، به تخریب، به نابودی و جنایت دست زد؟!
روبرویی با این سوال آنچنان سنگین است که ما گاهی تاریخچهی عشق خود را با ابژه با تخریب کامل او از یاد میبریم تا دیگر هیچ اثری از دلبستگی و در نتیجه گنهکاری باقی نماند.
کودکی دو تخممرغی که در حال جوجه شدن بودند -با تاخیر نسبت به تخممرغهای دیگر- را با سنگ له کرد چرا که حس میکرد آن جوجهها ضعیفتر از آنند که بتوانند مثل دیگر جوجهها رشد نموده و به مرغ-خروسی قوی تبدیل شوند. در لحظهی قبل از کشتنِ آنها، او احساس گناه شدیدی را تجربه کرده بود از اینکه چرا آنچنان که باید از آن دو تخممرغ مراقبت ننموده بود و الا آن دو نیز مثل دیگر تخمها به موقع به جوجه تبدیل شده بودند.
او در یک ساحت با مادرِ جوجهها-تخمها همانندسازی کرده بود و لذا خود را مادر تمام آن جوجهها میدانست. کودک توان دیدن نقص جوجههایش را نداشت از این جهت که او تکهی وجودِ ضعیف خودش را در مقام یک کودک وابسته در آنها پرتاب کرده بود. او میخواست از طریق تبدیل به مادری گرمابخش و مهربان شدن، عشق خود را به خودش (جوجههایی که با انها همانندسازی نموده) انتقال دهد تا جوجههایی سالم، قوی و بدون نقص را این بار متولد سازد.
دیدن آن دو تخممرغ که هنوز بعد از گذشت ۲۰ و اندی روز به جوجه بدل نشده بودند او را به شدت ترسانده بود. او ابتدا با سنگ آن تخمها را شکاند و ناگهان با دو جوجهی ضعیف و نارس مواجه شد که گویی چند روز دیگر مهلت میخواستند تا متولد شوند. اما مواجهه با بدن ضعیف و نحیف آن دو جوجه آنچنان احساس گناه و آشوب غیرقابل تحملی را در کودک برانگیخت که بلافاصله با سنگ هر دو جوجه را له کرد.
صبر ننمودن کودک، از آن تکهی تهدیدگر و خشنی در او ناشی شده بود که از کودک، بچهای قوی و بینقص را طلب میکرد. این تکه با بعد مادرانهی او نسبت به خودش (جوجههایش) در تعارض قرار گرفت و در نهایت خشم بر مادرانگیِ او غلبه نمود و در نهایت آن دو جوجه را کشت.
ناتوانی در دیدن و تحمل نمودن تکههای به ظاهر بد و ناقص خودمان سبب میشود تا همچون آن کودک، آن تکهها را روی دیگری (معشوق) پرتاب نماییم؛ نقصی که در درون قابل پذیرش نیست و یاداور آشوب و اضطرابِ annihilation است به دیگری، به جوجهها سپرده میشود و حالا به جای خود به آنها حمله میشود (یک دفاع نارسیستیک). شرط رشد آن است که پارت ترمیمکنندهی ما بواسطهی احساس گناه آنچنان رشد نماید که بتواند نقص را در خود و دیگری تاب بیاورد و آن نقص را بجای حفرهای سوراخ و توخالی نگریستن که در آن مرگ و نابودی است حتی عامل لذت بیانگارد.
پینوشت: تامل کنید در تصور مردان از واژن که چگونه برخی آن را یک نقص، سوراخ، یا یک موجود بلعنده فانتزی میکنند و برخی مکانی امن، لذتبخش و تغذیهکننده میدانند برای جای دادن فالوس خود و از این طریق به آرامش رسیدن یا محلی که از آن زایش پدیدار میشود؛ یا حتی معبری برای ورود به وجود ثروتمند و پر از اسرار زنانه و از نعمات درون آن بهرهمند شدن (نگاه کنید به فیلم talk to her و تخیلات آن پرستارِ مرد با زنی که به کما رفته بود و در خیالش همچون آدم کوتولهای وارد واژن آن زن شد).
۲۹ شهریور ۱۴۰۲






