چرا برای درمان شدن به دیگران نیاز داریم؟
آدمها میگویند از دلِ دردهایت معنایی بیاب و دردت را بفهم تا از این معنا و فهمِ درد برای رشدت استفاده نمایی؛ ایدهی درستی است اما درد در تنهایی امکان فهمیده شدن را ندارد؛ دردهای جانکاه صرفا وقتی فهمیده میشود که نزد یک آدم دیگر دیده شود.پس گام اول، “دیدهِ شدن درد” است نزد یک دیگری! اگر این دیگری، “خاص” باشد گام دوم رخ میدهد: درد این بار به تمامه “زندگی” خواهد شد و هنگامی که درد زندگی شد، از حالت کِیاس (آشوب) تبدیل به چیزی میشود که حالا یک “ساختار” پیدا میکند؛ ساختار یعنی آن درد در درون ما یک جا، یک “جایگاه” برای خود مییابد.
اینگونه آن درد معنای خاصی در ذهن و قلب ما برای خودش “جفت و جور” میکند و بجای اضطرابِ شدید تبدیل به چیزی میشود که من آن را یک تکه “شعور” مینامم و به زبان روانکاوی تبدیل به symbolای قابل فهم و پذیرش برای ego میشود. دیدن درد صرفا در کنار یک دیگری میتواند چنین پروسهای را طی نماید والا بجای دگردیسیِ درد به شعور، همان حالت درهم و آشوبناک و گیج را حفظ خواهد کرد و در قالبهای مختلف همچون نیشی، مدام ما را خواهد گزید.
دلیل آنکه وجود دیگری برای چنین دگردیسیای ضرورت دارد شاید این باشد که باید زخم و درد با کسی share شود تا درک و معنا شود. هر کاری کنیم در نهایت زور ما به آن درد به تنهایی نمیرسد. فقط هم مساله زور و ظرفیت نیست؛ حتی اگر درد ما کوچک باشد هم باز به دیگری نیاز هست. گویی کلا التیام و ترمیم فقط از راه بودن با دیگری رخ میدهد. قربان صدقهی خودمان رفتن، همدلی و مراقبت از خودمان به تنهایی اثر نمیکند. شبیه ماساژ میماند که وقتی خودت بدنت را لمس میکنی چندان حسی از relief حاصل نمیشود اما وقتی دیگری تو را لمس میکند تمام بدنت مورمور میشود (حتی در مورد اعضای جنسی نیز در این مورد تفاوت فاحشی وجود دارد)
۵);”>توضیحی بیش از این نمیتوانم برای آن بیاورم جز همینکه اصولا ما نمیتوانیم خودمان را شفا دهیم؛ باید معشوقی، عاشقی، امامی، امامزادهای، خدایی، مجسمهای، بتی، بتوارهای، روانکاوی باشد که نخ ما را به دست گیرد.
آنجایی که وینیکات از یک احساس امنیت در تنهاییهایمان میگوید نیز در نهایت آن امنیت را به وجود یک آدمِ آرامکننده در درونمان ربط میدهد که تاب تنهایی را میآوریم.
با چنین دیدنی درد از یک چیز جدا افتاده از ساحت وجودمان، حالا وارد دایرهی هویت ما میشود و دیگر درد و نشانههای مرتبط با آن به ما آن اضطراب پیشینِ وحشتناک را نخواهد داد. دلیل اضطراب گاهی همین است: چیزی مال ما است اما در عین حال مال ما نیست. هنگامی که آن چیز را به تمامه مال خود کنیم اضطراب ناپدید میشود و این همان معنای مفهوم “سیمبولیک شدن درد” در پروسهی تحلیل است.






