چرا زمان جلسات تحلیلی ثابت است؟
تایم جلساتِ مراجعینِ ما در فضای تحلیلی ثابت است. ما اجازهی تغییر زمان مراجعینمان یا ملغی نمودن آن را مگر در مواردی که مسالهای کاملا اورژانسی پیش آید و قابل تعویق نباشد و یا در سفر باشیم و شرایط برگزاری جلسات در ساعت مقرر همیشگی فراهم نباشد، نخواهیم داشت.
تایم ثابتِ جلسات به مراجعینمان بیش از تمامی تحلیلها و کانتینهای ما “حس امنیت و در برگرفته شدن” را انتقال میدهد. بیشترین احساسِ “بودنها” و “حضور داشتنها” برای مراجع از همین قاعدهی ساده اما مسئولانه از سوی ما محقق میشود.
کوهات از ناتوانی برخی آدمها برای جمع و جور کردن خویش بهنگام آماده شدن برای قرار و کار و کلاس و … گفت. او باور داشت این ناتوانی به دلیل احساس شدید “توخالی بودنی” است که در فرد تجربه میشود؛ گویی فرد نمیتواند خودش را در زمان مناسبش جمع و جور کند و ببرد به جایی که باید. جمع کردنِ خویش و آماده شدن به شکل نمادین در دل خود مصمم بودن، یک دل بودن، اشتیاق، خواستن و از همه مهمتر حس اینکه من چیزی-کسی هستم که کارهایی و برنامههایی دارد را به همراه میآورد: یک بودگی!
از طرفی ما میدانیم برای دستیابی به احساسِ یک self منسجم و یکپارچه که به نوعی هدف درمانیِ تمامی رویکردها محسوب میشود تا چه اندازه همانندسازی با یک ابژهی ایدهآل ضرورت مییابد. اگر کلاینی بنگریم تا ابژهی خوبی، در فرد درونی نشود ایگو جان نمیگیرد و در ادامه فرد چیزی نخواهد خواست و صدایی از او درنخواهد آمد…
دقیقا همان چیزی که منجر به نبود اشتیاق و علاقهمندی را در فرد سبب خواهد شد و آن را مشخصاً به شکل افسردگی تجربه مینماییم. یک رکود محض، یک “نشستگیِ همیشگی”، ناتوانی در جمع کردن خویش و بیدست و پایی و به اصطلاح “گشادیای” که هیچ گاه بسته و تنگ نخواهد شد. (اصطلاح گشاد-گشادی، اشاره به مقعدی دارد بسان یک حفرهی توخالیِ فراخِ تاریک، بیمحتوا و بیتولیدی! و میدانیم تا چه اندازه مدفوع در روانکاوی میتواند نماد تولیدی و خلاقیت شود چه در جهت سادیستیکش و چه در جهت لیبیدینالش).
آنچه که برای درونیسازی ابژهی ایدهآل در درونمان لازم داریم تا پا بگیریم و جان در رگهایمان جاری شود “تکرارِ حضورِ پیشبینیپذیرِ” ابژه است. هیچ امری در وهلهی اول بیش از این مهم نخواهد بود؛ خودِ حضور مکرر در لحظههای تعیینشده! حضور در یک چهارچوب. چنین بودنی با خود اطمینان میآورد؛ اطمینان برای جذب ابژه به درون! جذب ابژه، دلبستگی و نزدیکی را فرا میخواند و دلبستگی سبب اعتماد به ابژه میشود؛ و اعتماد به ابژه اعتماد به خویشتن را در پی میآورد….
اینجا “تکرار” است که در قد گرفتن ما نقش میآفریند؛ همانگونه که تکرار در تخریب نقش اصلی را به عهده دارد. تکرارِ حضور و تکرار فقدان! یکی (حضور) متضادش میشود غیاب اما دیگری (فقدان) متضادی ندارد! غیاب در خود عنصر امید را دارد و فقدان عنصر تهی بودن، خالی بودن و سقوط…
درمانگر با حضور به موقع و ثابت خویش اولین چیزی که به مراجع انتقال میدهد همین اعتماد به خویشتن است. او (درمانگر) میتواند خودش را جمع کند و به زمانی خاص و تکراری متعهد نماید؛ لذا او در درون، منسجم است و توانایی اشتیاق ورزیدن به چیزی (حالا من) را در خود خواهد داشت و میتواند به این اشتیاق متعهد نیز باشد…
حالا این زمان خاص، طی تکرار، معنادار میشود. ناخوداگاهِ مراجع با این چهارچوبِ زمانی، link به شدت محکمی برقرار میسازد؛ لینکی با زمان! و این چنین تحلیل با زمانِ معنادارِ جلسات یکی و عجین میشود. همانگونه که برخی از ما در ساعت خاصی از روز دلآشوبهی غیرقابل فهمی میگیریم و این رخداد به ما یاداور میشود که تا چه اندازه “زمان” و “زخم” به یکدیگر گره خوردهاند، ما نیز از همین گرهِ ناگشودنی بهره میگیریم تا در جلسات ثابت و منظم تحلیل، پیوندها و linkهای ترمیمکننده و گاهاً شفابخشی را با مراجعینمان برقرار سازیم…
۱۸ شهریور ۱۴۰۲






