چرا در وضعیت مانیک، تروما دوباره تکرار میشود؟
تمایلات لیبیدینالِ شدید در قالب تنوعطلبی و یا میل مداوم به مستربیشن، گاهی دفاع مانیک فرد تروماتایزشده است در برابر هجوم خاطرات و احساسات مربوط به تروماهای او در گذشته. به تعبیری غریزهی زندگی با هدف جلوگیری از غلبهی غریزهی مرگ فعال میشود تا فرد در فضایی اشباعشده از تمایلات لیبیدینال، تروما را به عنوان وجه تخریبگر زندگیاش از یاد برده یا لااقل اثرش را در کمینهترین حالت ممکن ادراک نماید.
از نشانههای دفاعی بودن این تمایلات این است که فرد به شکل specific و فکرشده معشوقاش را انتخاب نمیکند. در واقع مساله اینجا، صرفا active بودن در حوزهی جنسی-عاطفی است و نه لزوما چیزی بیشتر از این؛ اینکه به چه کسی این تمایلات ابراز میشود و چرا آن فرد مشخص، برگزیدهی میل او شده است در این حالت به حاشیه رانده خواهد شد.
اگر ترومای تجربه شده از نوع جنسی بوده باشد، ما میتوانیم این دفاع مانیک را عمیقتر درک نماییم: “من بر خلاف گذشته که بالاجبار مورد انتخاب دیگران قرار میگرفتم این بار اما ابژههای جنسیام را خود انتخاب خواهم کرد؛ نوعی تبدیل passivity به activity. در این حالت نوعی از انتخاب را میبینیم؛ اما انتخاب در سطحیترین حالت آن! همین سطحی بودنِ کیفیتِ انتخابگری منجر میشود تا فرد، روابط جدید را در نهایت به شکل روابط قبلی تجربه نماید؛ چرا که وقتی فردِ انتخابشده بی هیچ فکر و تامل و احساسِ تداومیافتهای انتخاب میگردد احتمالاً او حس “غریبگی” را با فردِ انتخابشده تجربه خواهد کرد؛ از این رو رابطه، شکلی از فشار و ناملموس بودن را خواه ناخواه به او منتقل مینماید؛ همان حسی که فرد قربانی به هنگام ترومای اولیه با فردی که به یک معنا “غریبه” بوده تجربه نموده است؛ حتی اگر فرد متجاوز، “غریبه” به معنای مصطلحش نباشد نیز به دلیل آنکه در رابطهی پیش آمده از سوی فرد قربانی انتخابی -خوداگاه یا ناخوداگاه- صورت نگرفته، چنین رابطهای حکم غریبگی را برای او پیدا خواهد کرد. برای نمونه اگر دایی فرد مرتکب تجاوز شدهاست، فرد قربانی، آن فردِ نزدیک را در چنین پوزیشن متجاوزی احتمالا فردی غریبه حس خواهد کرد؛ چرا که جایگاه “دایی” با عملی جنسی قرابت مفهومی ندارد.
اگر مرحلهای دیگر به پیش برویم نکتهی مهمی بر ما مکشوف میشود: در فرد تروماتایزشده، تمایل بسیار قویای وجود دارد تا چهرهی منفورِ ابژهی متجاوز را در ذهن خویش حفظ و تکرار نماید؛ اصراری برای اثبات نمودن بد، ملعون و شرور بودن ابژهی متجاوز! این اصرار از طریق بودن در رابطههایی که در ظاهر انتخاب خود فرد قربانی است رخ میدهد؛ اما هر چند این انتخاب از سوی فرد اتفاق افتاده اما به دلیل غریبگیِ ذاتیِ این روابط، فرد دوباره توسط نمایندههای بیرونیِ ابژهی متجاوزِ قدیمی (ابژهی درونی-فانتزی) تحت یک اجبار قرار میگیرد و فشار را که جزو ملزومات احساسی-بدنی تجاوز است مجددا تجربه خواهد کرد.
اصرار فرد قربانی برای نگهداشتن ابژه در جایگاه بدابژه چیست؟ بد بودن ابژه لاجرم میتواند تاییدی بر معصومیت و گناهکار نبودن سوژه باشد. تمایلات لیبیدینال یا پرخاشگرایانهی سوژه از این طریق با گناهِ فرد متجاوز پاک میگردد. این مساله به ما نشان میدهد که تا چه اندازه در جایگاه قربانی ماندن و دیگری را متجاوز دیدن و یافتن میتواند امری نارسیسیستیک باشد. این گونه فرد، خود را از هر گونه نقص و بدیای بری ساخته و به طور کامل دیگری را منبع فساد، شر و آسیب ادراک مینماید.
از طریق بودن در این جایگاه نفع بزرگ دیگری نیز نصیب فرد قربانی خواهد شد: او از قِبَل ابژهی میلِ افراد غریبه قرار گرفتن، هویت ارزشمندی را نیز بصورت ناخوداگاه برای خویش دست و پا مینماید؛ جایگاهی که میتواند در عین وحشت، بسیار جذاب و اغواگرایانه نیز بنماید و در نهایت فرد قربانی به امتیاز بزرگی دست مییابد: من مسئولیت چیزی را در این میان به عهده ندارم؛ آنکه بایستی تغییر کند “دیگریِ متجاوز” است؛ که باز هم این نگاهِ منفعلانه به ماجرای تجاوز، نارسیسیزمِ فرد قربانی را بیشتر ارضا نموده و او را از هر گونه تلاشی برای بازشناسی نقش خود دور خواهد ساخت. از این روست که افراد قربانی تا پایان زندگی خویش بر این نقش منفعل اصرار میورزند و تلاشهای آنها برای بیرون آمدن از جایگاه قربانی، به دلیل ناشناخته ماندن تمایلات نارسیسیستیکشان، اغلب جز تقویت خشمهای فرافکنانهی آنها و در نتیجه تکرار مداوم تجاوز، نتیجهای در برندارد.
هر چند ممکن است در ترومای اولیه، فرد قربانی حقیقتا معصوم باشد و بیاختیار اما در تروماهای مکرر بعدی، اصرار بر چنین معصومیتی همان دفاع مانیکی است که کمک مینماید تا این بار نه برای به خاطر نیاوردنِ خاطرهی تروما -آنگونه که در ابتدای نوشتار گفته شد، بلکه برای به یاد نیاوردن نقشِ تکانههای فعال و قصدمندیِ خویش در تروماهای ایجاد شده هر گونه مسئولیتی را انکار نماید.
نکتهی پایانی اینکه اغلب، تروما سبب میشود تا تمایل فرد برای صمیمیت با بیاعتمادی و نابودی عجین شود. لذا چنین روابط سطحی و غریبهواری خود دفاعی است در برابر عمق گرفتن و نتیجه فعال شدن احساس بیاعتمادی و نابودی. هر چند اینجا نیز دفاع ضد خود عمل نموده و فرد به دلیل تکرار نمودنتروما، بیاعتمادی و وحشت از نابودیاش مکرراً افزایش خواهد یافت. همچنین در دل این بیاعتمادیِ ایجاد شده، فرد دیگری را به طور مکرر devalue خواهد کرد. عملی که به شکل افزایشی، میل فرد را برای هر گونه نزدیک شدن و صمیمیت سرکوب مینماید. لذا فرد احتمالا هیچگاه نمیتواند صمیمیتی را در رابطه تجربه نماید که او را از کانسپت ابیوز به کانسپت رابطهی دونفرهی صمیمی رهنمون سازد.






