گاهی آنچه مراجعینمان در رابطه‌ی با ما به آن‌ نیاز دارند اطمینان از این است که ما به آنها نیازی نداریم و به همان نسبت فهم آنکه ما چیزی برای پر کردن کامل درون آنها نیز نداریم!

عاشق شدن برای فرد پارانوئید (فرد پریمیتیو) رفتن در موقعیت ضعف است.

و برای فرد نوروتیک راهی برای اثبات فالیک بودن یا زنانگی خویش به معشوق از طریق دهندگی.

فردی که پریمیتیو است اصولا دو ویژگی جزو خصائص اصلی او خواهد بود:

رگه‌های آنتی‌سوشال در قالب‌های مختلف آشکار و‌ پنهان”

و پارانویا!

لذا فضای‌‌ پریمیتیوها اصولا یک فضای پارانوئیدی و ضداخلاق است.

عشق برای آنها اصولا رخ نمی‌دهد بلکه آنها بیشتر به دنبال ارضایی فتیش‌وار و خودارضاگونه از طریق ابژه هستند.

همانگونه که نوزاد، مادر را شخصیت‌زدایی کرده و در واقع هویت انسانی او را انکار می‌کند،

با افراد بدوی-پارانویید نیز احساس می‌کنیم که گویی ما هیچ هویت جدایی از خود در برابر آنها نداریم!

آنها تمام امیال طمّاع و سواستفاده‌گرایانه‌ی خودشان را برای تخلیه‌ی درون ابژه (پارتنر، همکار، درمانگر) از طریق موذیانه‌ای به جان طرف مقابل پرتاب می‌نمایند.

از این رو حس دائمی آنها این است که ابژه در حال سواستفاده از آنهاست و نه آنها از ابژه!

آنها از طریق این پروجکشن، هم می‌توانند خواسته‌های خود را بدون هیچ شرمی و با حالتی از طلبکاری بیان نمایند؛

و هم احساس گناهی که اصولا جفت همیشگیِ میل، خواستن و طمع است را از خود دور ساخته و متعلق به درمانگر نمایند.

به همین دلیل است که ما در فضای پریمیتیوها کمتر نشانه‌ای از پشیمانی و گناه را می‌بینیم…

آنچه که آنها با دیگری تجربه می‌کنند نه عشق، بلکه‌ میلی بسیار بیرحمانه برای تخلیه‌ی درون بدن ابژه است.

بدن و نه روح یا روان!

آنها توانایی لازم برای فهم‌ چیزی فراتر از جسم -یعنی نیازهای روانی یا روحانی- را ندارند (مشخصا در انتهای طیف پریمیتیوها این مساله شدیدتر و قابل رویت‌تر است).

بالعکس، آنها همیشه احساس شدیدی از محق بودن (entitlement) را در رابطه از خود ابراز می‌دارند.

احقاق حقوقی که معلوم نیست چه کسی زمانی از آنها حقیقتا دریغ داشته یا نداشته است!

معلوم نیست کدام یک از این دو حالت بر سر آنها آمده!

آیا در کودکی بیشتر محروم شده‌اند یا “سیرشدگی” را بیش از حد و بدون هر گونه تجربه‌ی درست و به موقعی از جدایی و ناکامی تجربه کرده‌اند؟!

-واقعیت آن است که در روانکاوی کلیشه‌‌‌ی “محرومیت هیجانی”، آنقدر که در رویکردهای پویشی، منتالیزیشن و ای اف تی و … بر آن تاکید می‌نمایند جایگاهی ندارد.

لذا عبارت “محرومیت هیجانی”، بسیار فریبنده و اغواگر است و به همان میزان توخالی و بلااستفاده در درمان-

از آنجایی که آنها ناتوان از عشق‌ورزی‌اند، آن هنگام که به فردی وابسته می‌شوند ضعف شدیدی بر آنها غالب می‌گردد.

آنها ناخوداگاه می‌دانند که هیچ‌ چیزی برای دهندگی به ابژه ندارند.

بنابراین داستانِ قدرت که برای آنها در رابطه‌ی عاشقانه داستان محوری است، گاهی به دلیل خالی بودنِ بسیار شدیدی است که در خویش احساس می‌نمایند.

وابستگی بسیار شدید، خود را تهی دیدن و در نهایت وحشت شدیدی که از قدرت ابژه برای انتقام حس‌ می‌کنند، همگی دست به دست یکدیگر داده تا آنها عشق را عامل خواری و خفت خویش تجربه نمایند.

به همین دلیل مهمترین چیزی که آنها در رابطه‌ی تحلیلی به آن نیازمند هستند یک نقش پدرانه از سوی تحلیلگر است تا مادرانه.

هر چند در ابتدا ما با آنها و نیازهایشان تا حدی همراهی می‌کنیم اما لازم است جدایی، فاصله و چهارچوب‌های ارتباطی حتی در بدترین وضعیتهای هیجانی آنها، از هم‌ نپاشد و همچنان در جایگاه پدری نمادین که محکم و استوار نشسته است برای آنها تجربه شویم.

مهمترین محرومیت آنها گاهی همین تکه است و نه محرومیت ناشی از بی‌توجهی‌ مادرانه‌!

بودن در جایگاه مقتدر پدرانه،‌ می‌تواند فاصله‌ی بهینه‌ای را ایجاد کند که آنها بتوانند برای اولین بار خود را در نسبت با ابژه تعریف نمایند.

اینکه من کجا هستم و درمانگر کجا؟ من چه می‌خواهم و او چه می‌خواهد؟

همیشه مادرانه نشستن ما با آنها، آنچنان بلعنده و فیوژنال تجربه‌ می‌شود که آنها را میان خشم و دادخواهی از ما (که من شیر بیشتر می‌خواهم) و همچنین ترس از آنکه در صورت وابستگیشان، توسط ما بلعیده شوند سردرگم‌ می‌سازد.

اما بودن پدرانه‌ی ما می‌تواند برای اولین بار به آنها فرصت اندیشیدن دهد.

ناکامی‌ای که ما با پدرانمان در کودکی تجربه می‌نماییم اگر به اندازه باشد ما را دچار سوالات جدی‌ای در مورد کیستی خودمان و عزیزانمان می‌کند؛

و این سوالات همزمان همراه خواهد شد با سرکوبی میل، والایش آن و در نتیجه ساختن یک ایگوی هویت‌بخش در خویش.

محبت مادر ما را از مرگ نجات می‌بخشد اما بودن مقتدرانه‌ی پدر به ما “ساختار” خواهد داد.

ساختاری که با آن توانایی لازم برای متواضع بودن و نگریستن جهان از موضع فهمیدن -و نه صرفا دریدن و ارضا شدن- را به دست می‌آوریم.

لذا در رابطه‌ی درمانی نیز سوق دادن تدریجی مراجع از فضای انتقالیِ فیوژنالِ مادرانه به فضای انتقالیِ پدرانه یک ضرورت است.

در این جابجایی انتقالی، سوگواری بسیار دردناکی رخ خواهد داد؛ سوگواری‌ای که در کار با مراجعین بدوی مهمترین و سرنوشت‌سازترین پارت درمان است.

مشابه جدایی‌های مرحله به مرحله‌ی کودک از مادر همچون از شیر گرفتن، جدا ساختن محل خواب او، مهد کودک و مدرسه و …

اینکه بتوانیم در این مرحله تاب این جدایی‌های نمادین و واقعی را بیاوریم، مهمترین بخش کار ما است.

در واقع در ابتدا لازم است درمانگر/مادر بتواند جدا ساختن خودش را از مراجع/کودک تاب بیاورد و پس از آن یا در دل آن نوبت به تاب‌اوری مراجع/کودک در تقابل با این جدایی می‌رسد.

اگر ما بتوانیم تاب بیاوریم بخشی از وجود سوژه نیز با این جدایی کنار خواهد آمد یا حتی از آن استقبال‌ می‌نماید.

همانگونه که کودک به تدریج تمایل به این جدایی و استقلال را به مادر نشان می‌دهد.

مساله‌ی مراجعین بدوی گاهی این است که ابژه تاب جدایی از آنها را در کودکی نداشته و نه بالعکس!

لذا گاهی آنچه که آنها در رابطه با ما به آن نیاز دارند اطمینان از این است که ما به آنها نیازی نداریم!

اینکه می‌توانیم آنها را رها کنیم تا آنها بتوانند بدون دغدغه‌ی نگرانی ابژه، و در چهارچوب ارزش‌ها و مرزبندی‌های یک پدر مقتدر و حمایت‌گر- که در ابتدا درمانگر است- واقعیت جهان و واقعیت خودشان را لمس نموده و با این واقعیت به قول وینی‌کات play کنند.

مراجع بدوی درکی از واقعی بودن از خود و جهان ندارد و همیشه در حسی رویاگونه و dissociative از خویشتن زندگی می‌کند.

قرار است با جهت‌گیری تدریجی ما از ابعاد سمبلیک مترنال (مادرانه) به‌ پترنال (پدرانه) به تدریج این درک از واقعیت در آنها رخ دهد.

بر این اساس پایان روان‌درمانیِ مراجع بدوی زمانی است که‌ می‌تواند عشق بورزد در عین اینکه از ما جدا است

عشق می‌ورزد در عین‌حال که می‌پذیرد که ما، مادر و معشوق همچون او تنها هستیم و از سر همین تنهایی، ایده‌ی دست‌یابی به ابژه و ارضای تمام و کمال از او ناممکن است.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا