وسواسی‌ها در دل همان عطش انتقام سایکوپت‌ها را دارند

وسواسی‌ها در دل همان عطش انتقام سایکوپت‌ها را دارند، اما عشق پنهان و احساس گناه، خشم‌شان را در زنجیر کرده و انتقامشان را به شکنجه‌ای آرام و طولانی مبدل می‌سازد!

همچون ساختار شخصیت وسواسی در رفتارهای آنتی‌سوشال نیز ما شاهد آبسشن (افکار وسواسی) و کامپالژن‌هایِ (اَعمال اجباری) گاه مشابهی هستیم.

با این تفاوت که فرد وسواسی با هدف بازداری از تحقق نیات گناه‌آلود یا ترسناکش به آبسشن و کامپالژن پناه می‌آورد؛

و فرد آنتی‌سوشال با هدف به اجرا گذاشتن دقیق نیات منحرفش!

بالاخص در گونه‌ای از ساختار وسواس که تکانه‌های به شدت پرخاشگرایانه یا جنسی به ذهن فرد خطور می‌کند؛

برای‌ مثال فرد در هنگام حضور در برابر استادش تکانه‌ی قدرتمندی او را درگیر این فکر می‌کند که به دهان استادش مشت بکوبد یا به او فحاشی کند!

و فرد وسواسی مجبور به اِعمال شدیدترین بازداری‌ها برای جلوگیری از به عمل درآوردن این امیال و افکار می‌شود.

در آنتی‌سوشال‌ها هم‌ معمولا شاهد روتین‌ها و جزئیاتی در ارتکاب جرم هستیم که کاملا کیفیت وسواسی دارد.

برای مثال “ادموند کمپر” (قاتل سریالی) دقت و آیین خاصی در نوع کشتن و مثله کردن زنان به خرج می‌داد و همچنین آیین‌های جنسی خاصی را برای تجاوز به آنها اِعمال‌ می‌نمود.

نسبت مشترک میان وسواس و آنتی‌سوشالیتی کجاست؟

این نسبت مشترک وقتی آشکارتر می‌گردد که به این نکته توجه نماییم که فرد وسواسی نیز در نهایت، خشم زیادی را با اعمال وسواسی‌اش بر ابژه وارد می‌سازد.

همچون مادر وسواسی که نوزادش را مدام با آب داغ می‌شوید یا فردی که به دلیل وسواس تمیزی، در سکس محدودیت‌های بیشماری را بر پارتنر خود تحمیل می‌نماید.

به نظر می‌رسد ساختار وسواس سیویلایزد شده‌ی (متمدنانه شده‌) ابعاد آنتی‌سوشال وجود ما باشد!

جایی که سوپرایگو بر امیال به شدت منحرفِ فرد حد زده و از طریق تولید افکار و اعمال وسواسی راهِ مصالحه‌آمیزی برای ارضای این تمایلات منحرف پیدا می‌کند.

جالب است که آنچنان این تمایلات پرخاشگرایانه و جنسیِ منحرف در وسواس شدید است که گاهی به اصطلاح از دست آنها در رفته و در بخش‌هایی از زندگیشان به شکل کاملا غیرمتمدنانه و وحشیانه‌ای بروز پیدا می‌کند.

همچون یکی از مراجعین وسواسیِ فروید که از طرفی‌ پولهایش را می‌شست و خشک می‌کرد تا از طریق پولهایش میکروب را به دیگران‌ منتقل ننماید؛

به دلیل این باور که پولها کثیف‌ترین چیز در زندگی بشر هستند و ناقل میکروب؛

اما از طرفی دخترانِ نوجوانِ باکره را به دلیل اعتمادی که خانواده‌‌های محله‌ی او به او داشتند به ییلاق می‌برد و به هنگام خواب با حیل‌ مختلف دست خود را وارد واژن آنها می‌نمود!

زمانی که فروید از او پرسید مگر واژن محل حساسی نیست و امکان انتقال میکروب از دستانت به آنها وجود ندارد؟ او با بی‌شرمی و عصبانیت پاسخ داده بود که بسیاری از آن دختران صاحب فرزند نیز شده‌اند!!

در هر دو اختلال غریزه‌ی مرگ (پرخاشگری) بر عشق (زندگی) پیشی می‌گیرد اما با چند تفاوت اصلی:

در وسواس ایگو پرخاشگری شدید خود را در نهایت با اَعمال اجباری (کامپالسیو) تا حد زیادی کنترل می‌نماید و لذا خشم ذره ذره (قطره قطره) آبیاری می‌شود.

در واقع خشم آنقدر شدید است که چاره‌ای جز شکل دادن ساز و کارهای شدیدا بازدارنده‌ی وسواسی برای فرد باقی نمی‌ماند.

اما در آنتی‌سوشالیتی، ایگو نه در جهت کنترل پرخاشگری بلکه وسیله‌ای می‌شود برای اِعمال پرخاش!

اینجا این خشم است که بر ایگو فرمان می‌راند و نه ایگو بر خشم!

لذا فرد از ایگو یا عقل و هوش خود بهره می‌گیرد تا بتواند بیشترین آسیب ممکن را به ابژه‌های بیرونی وارد سازد.

در وسواس، رفتارهای وسواسی برای در بند کردن خشم هستند اما در آنتی‌سوشالیتی، رفتارهای وسواسی برای ارضای عمیق‌تر تکانه‌های پرخاشگرایانه اِعمال می‌گردد.

تو گویی وقتی می‌خواهی آدمی را بکشی اگر آدابی را برای کشتن او به کار گیری، مراسم باشکوه‌تری را برای عمل قتل تدارک دیده‌ای و لذا لذت بیشتری نیز نصیبت خواهد شد.

در وسواس عشق همچنان قوی است و همین عشق است که در نهایت بر پرخاش مهار می‌زند اما در آنتی‌سوشالیتی عشق نه تنها حضور ندارد بلکه از اساس پدیده‌ای ناشناخته برای فرد باقی می‌ماند.

آنچه در آنتی‌سوشالیتی موج می‌زند صرفا انتقام است و محرومیت‌های بی‌پایان‌ پشت آن.

در واقع در وسواس، تمامی اعمال وسواسی در جهت جلوگیری از نمُردن و از بین نرفتن ابژه نیز هست (در عین آسیب به ابژه)؛

اما در آنتی‌سوسالیتی تمامی اَعمال وسواسی در جهت کشتن هر چه لذت‌بخش‌تر ابژه است!

آنتی‌سوشالیتی آرزوی پنهان وسواسی‌هاست است که احساس گناه از تحقق کامل آن در آنها جلوگیری می‌نماید.

فرد وسواسی در نهایت تمدن را انتخاب می‌کند چرا که عشق را هر چند کنترل‌گرایانه از سوی ابژه دریافت کرده است؛

اما فرد آنتی‌سوشال ناتوان از تن دادن به تمدن است چرا که نه deprivation، بلکه privation را تجربه نموده است. (محرومیت مطلق).

پدر نمادین در وسواس حضور جدی دارد اما فرد آنتی‌سوشال کمر به قتل پدر می‌بندد.

در آنتی‌سوشال‌ها رسیدنِ پرخاشگرایانه به مادر با کشتن پدر حاصل می‌شود اما در وسواس مادر همچنان ابژه‌ی ممنوعه‌ای باقی می‌ماند که “احساس گنهکاری” و “پدر” اجازه‌ی اتصال به آن را نمی‌دهد.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا