
“غُر زدن” مصالحهی بین نیاز به وابستگی و استقلال در زنان هیستریک است؛ جایی که تو همزمان هم نیازت را به دیگری فریاد میزنی و هم از او ابراز برائت میکنی!
قاعدتا طبق تعریف کلاسیک روانکاوی زنها به سمت هیستریک شدن سوق پیدا میکنند و مردها به سمت ساختار وسواس و خودشیفتگی! با این مقدمه به

سکیزوفرنها در سوشالمدیا گاهی استیکر یک تاج را در بیوی خود قرار میدهند یا با کلاهی خاص بر سر ظاهر میشوند. این تاج یا کلاه حکم برگزیدگی و سروری حقیقی را برای آنها دارد و یک استیکر یا کلاه عادی نیست!
این تصور قالبی که افراد سایکاتیک (روانپریش) از وجناتشان مشخص است که دیوانهاند و لذا آنها در گروههای دوستی و اجتماعی نمیتوانند خود را قرار

آنچه مراجع پس از فحاشی به درمانگر تجربه میکند احساس فروپاشی روانی (disintegration) است و نه از هم باز شدگی (unintegration). آزادی حاصل از فحاشی سبب “وحشت از سقوط” میگردد و نه راحتی!
پرسیدند چرا مراجع اجازهی فحاشی نسبت به درمانگر را ندارد! حتی مادری که با نوزادی شیرخوار طرف است، لازم است هنگامی که نوزاد سینهی او

خودشیفتگی گاهی بیش از آنکه محصول محرومیتهای شدید در کودکی باشد، نتیجهی “پُر شدنِ بیش از حد” است. نهایت ارضا، به خودشیفتگی و نهایت خودشیفتگی به سایکوز (اسکیزوفرنی) ختم میگردد.
تصور ذهنی بسیاری از ما این است که کسی روان سالمی دارد که اصولا والدینش در کودکی درون او را حسابی پُر کردهاند! و جای

مراجع میتواند هر “ناسزایی” را در جلسات به هر فردی به جز درمانگر به زبان بیاورد؛ جلوگیری از این عمل مراجع، محصول وحشتی است که از مواجه با امیال پرخاشگرایانهی وجود او و حتی خودمان داریم!
فحش دادن در جلسات توسط مراجع به هر فرد یا مفهومی در جلسات کاملا آزاد است؛ تنها منع در این مورد فحاشی آشکار (نه پنهان

پرسش از “معنای زندگی” به دو گونه است: گونهای که عاشقانه است و گونهای که بوی مرگ -عذاب- میدهد؛ یکی به دنبال معنا است تا جانش را نجات دهد و یکی میپرسد تا با جهان عشقورزی کند!
احساس بیمعنایی در زندگی فردی حضور دارد که انرژیِ حیات (لیبیدو) در او به جای رفتن به سوی میلورزی با جهان وارد مسیر انتقام و

حسادت یا صمیمیت نسبت به چهرهی ایدهآل در رویا، نشانهای است از اینکه او نمادی از بخشِ تحقیرگر وجود ماست، یا بخشی ارزشمند از کسی که در حال تبدیل شدن به آن هستیم.
ما در رویا مرد، زن یا حیوان ایدهآلی را میبینیم که برای ما نمادی از فردی توانمند، عاشقپیشه، حاذق، جسور و یا حتی خوشگذران است؛

حس آزادی آغاز بردگی ما است؛ آن لحظهای که در دل آزادی، ناگهان احساس میکنیم که “باید” به دنبال هدفی آنچنان دهان پر کن برویم که لایق این آزادی باشد.
اتفاق عجیبی نیست که اصولا بعد از تجربهی احساس آزادی، بجای آرامش مضطرب میشویم! گویا این یک قاعدهی جهانشمول میان انسانهاست که بیشترین حملات و

پرسش از معنای زندگی و جستجوی آن، از اساس یک امر بیمارگون است. انسان سالم زندگی میکند و انسان بیمار صرفا به آن “فکر” میکند!
تفکر در معنای زندگی اصولا یک امر بیمارگون است؛ “معنا” در تمام لحظات زندگی یک انسانِ نسبتاً سالم بدون آنکه به آن عامدانه بیندیشد جاری

پایان روانکاوی زمانی است که تو هم خودت و هم رقیب را به رسمیت میشناسی و گرامیاش میداری؛ تحقیر رقیب نشانهای از شکست ما در “اُدیپ” است!
از مهمترین شاخصههای پیشرفت مراجع در روانکاوی، به رسمیت شناختن توانمندی روانکاو در عین حسادت به او است؛ مراجعی که در عین حسادت و تنفری

ما صرفا معشوق را آزار نمیدهیم تا از عشق او به خویشتن “اطمینان” حاصل نماییم؛ گاهی ما ابژهی عشق را تخریب میکنیم چرا که تاب دیدن وابستگی و اوج ضعف خود در برابر او را نمیآوریم.
اینکه ما کسی را که دوستش میداریم، آزار میدهیم چرا که میخواهیم پایداری و ثبات عشق او را به خویشن بسنجیم، لزوما در همهی موارد

مراجع نوروتیک در رویاهایش نهایتاً بوسهای از روانکاو نصیبش میشود؛ در حالی که مراجع سایکوتیک تا اینترکورس با روانکاو پیش میرود بیآنکه ذرهای احساس گناه نماید؛ “لمس” در مقابل “بلعیدنِ” روانکاو!
از راههای فهم دقیق ساختار روانی مراجعینمان محتوای رویاهای شبانهی آنهاست در مورد عشقی که به ما دارند! برخی از مراجعین رویای یک معاشقهی کامل
