وحشت از ارتفاع و تجسم سقوط

این پدیده تجربه‌ای مشترک میان بسیاری از ماست که وقتی در ارتفاع قرار‌ می‌گیریم ناگهان با وحشت به پرت شدنمان می‌اندیشیم و در یک آن تمام وجودمان پر از اضطرابی غیرقابل تحمل می‌شود. گاهی حتی ممکن است با جزئیات به اینکه بدنمان پس از پرت شدن به کجاها اصابت خواهد کرد و چگونه مچاله و شکسته خواهد شد نیز بی‌اندیشیم. شاید از دلایل این فانتزی به وقت جای گرفتن در یک‌ “پرتگاه” این باشد که نیرویی در درون‌ ما اتفاقا میل به این عمل دارد! میل به پرتاب شدن، سقوط همیشگی و مرگ. شاید به همین دلیل است که به آن نام “پرتگاه” داده‌اند! و ما نه لزوماً از ارتفاع بلکه از تمایل ناآگاه خویش به چنین مُردنی دچار وحشت و هول‌ می‌شویم. قرار گرفتن در ارتفاع به شکل سمبلیک “برتری”، top بودن، فراتر رفتن و در اوج بودن را تداعی می‌نماید. و ایده‌ی برتری، در خود میل به رقابت، غلبه بر موانع و لاجرم تخریبِ هر آنچه که صعودِ ما را مانع می‌شود نهفته دارد.‌ خوب می‌دانیم که تا چه اندازه این موانع، سوژه‌های انسانی‌ای می‌توانند باشند که ما بدانها از سر عشق و وابستگی گره خورده‌ایم. کسانی که برایشان دل می‌سوزانیم و از شکسته شدنشان، از رنج کشیدن‌هایشان، از بدبیاری‌هایشان، از آسیب‌هایی که خورده‌اند عمیقا غصه‌ داریم و عذاب می‌کشیم. برای ما همیشه این یک آرزو بوده که آنها را بالاتر از خود، یک ایده‌آل و اسطوره‌ی موفقیت ادراک نماییم که غرق در خوشحالی و لذت‌اند و در عین‌حال ما در خود طمعی بسیار قدرتمند به موازات این آرزو احساس می‌کرده‌ایم برای شبیه آنها شدن و یا فراتر رفتن از آنها و کسب تمام چیزهای که آنها از آن بی‌بهره مانده‌اند. میلی که ما را به تلاشی واقعی در بیرون یا لااقل در سطح فانتزی وامی‌داشته است. این دو‌‌ میل در کنار یکدیگر حس گناه را سبب شدند! حس گنهکاری از اینکه چگونه می‌خواهم قدرت آنهایی را کسب کنم که عمیقا دوستشان دارم و به آنها وابسته‌ام؟ چگونه‌ می‌توانم به آن چیزهایی برسم که عزیزانم هیچ وقت در خواب هم به آنها نرسیده‌اند؟! گویی عشق ناگهان در تقابل شدیدی با میل ما به پیشرفت قرار می‌گیرد. روان‌ ما عاجز می‌شود از پذیرش آنکه فراتر رفتن از آنها ارتکاب جرم نیست! بی‌رحمی نیست! کشتن آنها نیست! حتی اگر کشتن آنها هم باشد این کشتن، مرگ تکه‌ی رنجور و نالان، ناتوان، حسود، تخریب‌گر و انتقام‌گیرنده‌ی آنهاست و نه تکه‌ی مراقبت‌کننده و پر از آرزوی آنها برای رشد ما! ما ناتوان از چنین تفکیکی گذر از آنها و رسیدن به هر آنچه نماد موفقیت است را بر خود حرام می‌‌کنیم و از آن به وحشت دچار می‌شویم: وحشت از انتقام، وحشت از عصبانیت ابژه، وحشت از عدم تایید، وحشت از حس طرد شدگی؛ چه طردشدگی خودمان، چه طردشدگی آنها. گویی اگر رشد کنیم آنها را به حال خود رها کرده‌ایم و متعهد به آنها نیستیم و قَدرشان را ندانسته‌ایم. اینجا میلی شدید شکل می‌گیرد تا در سطح آنها یا زیرِ سطح آنها قرار گیریم، خود را وام‌دار و زیر دِین آنها ادراک‌ نماییم و از هر نشانه‌ی رشدی به هول و وحشت دچار شویم. و ناگهان‌ می‌بینیم که همچون آنها غذاهای دلچسب را از خود دریغ می‌کنیم (غذای جسمی یا روانی)، آرزوهای بیشماری را بر خود منع‌ می‌نماییم و از بودن در حال خوش غمگین‌ می‌شویم و از عقوبت شاد بودن می‌ترسیم… ارتفاع، این‌گونه وحشت‌آور می‌شود: به شکل سمبلیک ارتفاع ما را در جایی قرار می‌دهد که نباید! جایی که از پس کشتن، بی‌رحمی، طرد کردن و پاره نمودنِ بندهای وابستگی به چنگ می‌آید! انگار ناگهان چشم باز می‌کنی و به تمام رویاهایت می‌رسی! اولین احساس قطعا وحشت خواهد بود؛ جایی که شدیدا ناآشناست و در تضاد با تمام متعلقات و دلبستگی‌های ما. لاجرم همان‌ صعود، ما را به سقوط، به بازگشت به حضیض و در یک کلمه کشتن خویش وسوسه می‌کند… گویی پدرِ سوپرایگوییِ ترسناک، شاکی و عبوس از دیدن این همه قدرت و رشد، از ما می‌خواهد که هر چه سریع‌تر به جرم رها کردن او و دستیابی به موفقیتی عظیم، خود را برای همیشه بمیرانیم. پس غریزه‌ی مرگ در قالب فکر وسوسه‌انگیز پرتاب شدن با قدرتی بسیار در ما بیدار می‌شود؛ همچون “دیک لورنت” در فیلم بزرگراه گمشده، که پیتر دیتون (پسر نمادین دیک) را که با زن او هم آغوش شده به مرگ تهدید می‌نماید!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا