ماهیت سوپرایگو در خودشیفتگی و تمایلات ضداجتماعی
آیا بیاخلاقیهایی که در ساختارهای نارسیسیستیک و آنتیسوشال مشاهده مینماییم منبعث از یک فقدان یا نقص جدی در سوپرایگوی آنها است؟
از یک منظر میتوان گفت سوپرایگو دو وجه دارد: ماهیت آن و عملکردش! اصولا ماهیت سوپرایگو آن وجهی است که از دیدگان پنهان است؛ مرموز، مخفی، تاریک، بسیار دور از دسترس و غیرقابل شناسایی. اما عملکرد سوپرایگو لزوما اینگونه نیست! ما میتوانیم از اعمال خودمان و دیگران تا حدودی متوجه شویم که عملکرد یا کارکرد (function) سوپرایگوی ما و دیگران چیست و چگونه است؛ مردی که نمیتواند به خواب رود تا زمانی که مطمئن شود از اینکه تمام وسایل خانه سر جای خودشان قرار گرفته است عملکرد سوپرایگوی او را میتوان اینگونه حدس زد که خوابیدن برای او تحت شرایط بسیار سختی تحقق پذیر میشود و احتمالا هر گونه لذتی من جمله سکس نیز میتواند برای او تحت چنین نظم و انضباطی صورت پذیزد. اما این صرفا توصیفی از عملکرد سوپرایگو است و نه ماهیت پنهانی که از طریق این عمل وسواسگونه تحقق میپذیرد. دسترسی ما به این ماهیتِ پنهان، قسمت اعظمی از فرایند روانکاوی را شامل میشود؛ البته هیچگاه نمیتوان به تمامه این ماهیت را استخراج نموده و در مورد آن مطمئن بود. به تعبیری سوپرایگو همچون “ماهی” به چنگ نمیآید و به محض لمس آن، از دستانمان به سرعت لیز میخورد و به شمایلی دیگر مبدل میگردد.
درگیر شدن در تظاهرات سوپرایگو یا همان عملکرد آن کمک چندانی برای فهم داینامیک و معنای رفتارهای انسان نمیکند. ما صرفا میتوانیم با کنکاش در یافتن دلالتهای معنایی سوپرایگو یا همان ماهیت نهفته در پس اعمال سوپرایگویی به فهم رفتارهای آدمی نائل شویم و از این طریق تا حدی داینامیکهای پیچیدهی مرتبط با رفتارهای او را درک نماییم.
با این مقدمه سوپرایگوی فردی که مبتلا به traitهای واضحی از ضداجتماعی بودن یا خودشیفتگی است را نیز میتوانیم از دو بعد “عملکرد” و “ماهیت” تفکیک نموده و هر یک را جداگانه بررسی نماییم. چنین تمایزی در این دو ساختار به باورم برای فهم دقیقتر داینامیکِ موجود در پاتولوژیِ این دو گونهی شخصیت بسیار نافع خواهد بود.
فرد نارسیسیستیک یا آنتی سوشال، ظاهرا در برخی حوزهها پایبندیای به باید و نبایدهای اجتماعی یا اخلاقی ندارد؛ او مشخصا دیگری را به عنوان سوژه ادراک ننموده و صرفا او را شیء یا فتیشی جهت پر کردن فضایی خالی یا سیراب نمودن طمعی بیپایان در درون خویش تصور مینماید.
اگر از ساحت عملکرد به سوپرایگوی این دو ساختار نگاهی بیندازیم به نظر میآید که سوپرایگو وجود یا عملکرد قابل مشاهدهای ندارد! اما اگر از بعد ماهیت نگاه کنیم چطور؟! در این دو ساختار آنچه هویداست همان بیاهمیتی سوژه و نگاه ابزاری به اوست اما مگر همین نگاه شیءگونه از سوپرایگو برنمیخیزد؟! سوپرایگویی که به فرد تاکید میکند که بایستی تا آنجا که ممکن است “زرنگ” و “تیز” باشی تا بتوانی با کمترین هزینه بیشترین منفعت را نصیب خودت نمایی! فشاری دائمی برای به درون آوردن چیزهایی که به نظر ارزشمند میآیند؛ همچون همخوابگیهای بیشمار با زنان یا کلاهبرداریهای مالی. اینجا سوپرایگو برخلاف دیگر ساختارهای شخصیت در جهت “کسب” لذت سختگیری مینماید و نه “منع” لذت!
اما موضوع به این سادگی نیست؛ اینکه در این دو ساختار سوژگی دیگری نادیده گرفته میشود از نگاه من خود ماهیتی سوپرایگویی دارد. سوپرایگو در این دو ساختار فرد را از به رسمیت شناختن دیگری منع مینماید و این منع، کیفیتی محرومکننده به همراه خواهد داشت؛ فرد صرفا با “سطحِ ابژه” در ارتباط قرار میگیرد؛ با بدن یا پول او و نه بیشتر! در واقع سوپرایگو به شکلی متضاد در دو جبهه تلاش میکند؛ از یک سو فرد نارسیسیستیک را محروم مینماید و از سوی دیگر به او امر میکند تا به شکلی کاملا اجباری و تکانشی در پی جبران محرومیت برآید. این چه تناقضی است؟ سوپرایگو در نهایت به دنبال چیست؟ محرومیت یا ارضا؟!
این تناقض میتواند دو روی یک سکه باشد، آنگاه که سوپرایگو را در این دو ساختار، پارتی ادراک کنیم که میخواهد نهایت مراقبت را از فرد به عمل آورد. پارتی که احساس ناامیدی بسیار عمیقی را نسبت به عشقورزی و به طور کلی مفهوم “عشق” به فرد القا مینماید و از طرفی او را برای گریز از این ناامیدیِ افسردهسازِ پوچ، به ارتباط با ابژهها اما به گونهای متفاوت سوق میدهد؛ یعنی بهرهبرداری حداکثری از عینیت ابژهها، از ظاهر، از سطح، از هر آن چیزی که قابل لمس است و به نظر “قیمت” دارد. لذا فرد نارسیسیستیک یا آنتیسوشال در حالتی در اکتسابهای پی در پیِ لذتبخشِ خود میرود، که سویهی تاریکی از او از اینکه از ابژهها بتواند چیزی دانهدرشت و دندانگیر به دست آورد به شدت ناامید شده است.
با این تعریف ما ابدا با فقدان سورایگو روبرو نیستیم. بلکه با یک سوپرایگوی تروما زده مواجهیم. سوپرایگویی که چشمانش ترسیده و لذا از هر گونه اعتمادی به ابژهها میترسد. پس همچون نوزادان گویی بدون هر گونه سوپرایگویی در تلاش برای کسب منفعت از دیگران برمیخیزد. بیاحساسیِ آنها در روابطشان را من بیشتر یک دفاع میبینم برای درگیر نشدن! چرا که میدانند اگر مبتلای کسی شوند تا چه اندازه ممکن است شکننده و آسیبپذیر شوند. عدم باور به وجود عشق، تمام این ساز و کارهای پیچیده را رقم میزند تا فرد، دیگران را طعمههای کثیفی بپندارد که صرفا بایستی آنها را درید و استثمارشان نمود. در این دو ساختار ما تنفر عمیقی را به “انسان” و ” انسانیت” مشاهده میکنیم. تنفری که مجوز بیاعتمادی به آدمها و سوءاستفاده از آنها را صادر مینماید. اما پشت این تنفر میتوان قلبی ترسیده را دید که میخواهد با نگاه شیءگونه به انسانها خودش را از کنترل شدن، استثمار و له شدن رهایی بخشد.
پینوشت: از آنجایی که به نظر میرسد رگههای خودشیفتگیِ بیمارگون و همچنین خصلتهای ضداجتماعی در عصر حاضر روز به روز در طبقات مختلف اجتماع در حال تشدید است، با تبیینی که در این متن ارائه شد بایستی فرضیهای را مطرح نمود: تمدن و فرهنگ حاضر خصلتهایی را در خود نهادینه کرده است که به نظر میرسد از اساس با “عشق” در تعارض است. تو گویی فرهنگِ پست مدرن و مدرن به سمت ناامیدی عظیمی در حرکت است که از پوچ و بیمایه شدن مفهوم عشق در میان خود خبر میدهد. این بیمعنایی عشق را به وضوح در هنر امروزی چه هنر مبتذل و چه در هنر فاخر میتوان مشاهده نمود.






