نگاهی به تعارض میان زنانگی و رشد

نگاهی به تعارض میان زنانگی و رشد

پدیده‌ی آشنایی است در زنان که به هنگام خشم و جایی‌که لازم است بر حق خود‌ پافشاری نمایند به خود می‌لرزند و خود را گم می‌کنند. در آن لحظات آنها گاهی خشم درونشان را در “مقابل” با زنانگی ادراک می‌نمایند؛ زنانگی گویی در ذهن آنها با تمامیِ مظاهر خشم و فاعل بودن در تقابل قرار می‌گیرد. این تقابل از یک انفعال کهنه در زنان پرده برمی‌دارد؛ یک پسیویتیِ‌ کاملا مازوخیستیک یا به تعبیر فروید “مازوخیسم زنانه”! تعارضی بسیار عمیق و ریشه‌دار میان زنانگی با “پیشرفت” و “رشد فردی”!

هر جا که زنان (بسیاری از زنان) به رشد شخصی خود می‌اندیشند دچار احساس گناه عمیقی خواهند شد. و این احساس گناه گاهی تبیین‌کننده‌ی بسیاری از حقوق پایمال‌شده‌ای است که زنان عمیقا خود را محق آنها نمی‌بینند. تو گویی زنانگی صرفا از مفهوم “پذیرش” پر شده است! بسیاری از مردان نیز همین‌ نگاه را نسبت به رشد فردی و زنانگی قائل هستند. آنها هنگامی‌که رشد شریک عاطفی خود یا زنان اطراف خویش را‌ می‌بینند در عین تحسین، از درون عمیقا اضطراب و خشمی را تجربه‌ می‌نمایند که در نهایت سبب بی‌ارزش‌سازی دستاورد آن زن می‌شود. لذاست که‌ می‌بینیم تا چه اندازه معیارهای مردان برای انتخاب شریک عاطفی یا همسر، متعارض است. کم نیستند مردانی که با زنان مستقل، رشد یافته و با‌ منزلت اجتماعی بالایی از نگاه عرف دوستی می‌کنند اما در نهایت با زنی ازدواج می‌نمایند که از منزلت اجتماعی بسیار پایینی برخوردار است یا بسیار مطیع و خودآزار است…

یا بالعکس به هنگام ازدواج زنی توانمند را برمی‌گیزنند اما از سر ترس، از پس‌انداز مالی همسرشان به طرق مختلف جلوگیری می‌نمایند؛ ترسی بسیار شدید و ریشه‌دار در مردان که از مواجهه با فالیک بودن زن در آنها بازتجربه‌ می‌گردد. ترسی شدید که ریشه در ایده‌ی “phallic mother” در ناخوداگاه آدمی دارد. تصور اینکه مادر در عین داشتن رحِم و باروری، صاحب فالوس مردانه‌ای نیز هست که با آن‌ می‌تواند دیگری را بارور سازد، از ریشه‌دارترین ترس‌های مردانه در مواجهه با زنانی است که ابعاد فالیک خود را به‌ منصه ظهور می‌گذارند.‌

به باور من در چنین فضای تعارض‌آمیزی نیازی بسیار عمیق در زنان حضور دارد تا توسط یک مرد، حمایت و تایید دریافت نمایند تا از این طریق از پس این تعارض کهنه در خویش برآیند. بدون این حمایت، آنها تا حد زیادی همزمان امکان حفظ و بازیابی زنانگی خویش و در عین‌ حال حرکت به سمت تحقق آرزوهای خود را نخواهند داشت؛ در این‌ میان یا زنانگی قربانی رشد فردی می‌شود و یا برای حفظ هویت زنانه‌ی خویش، توانمندی‌های آنها تباه خواهد شد. نیرویی حمایت‌گر و اطمینان‌ساز از سوی یک‌ مردِ حامی لازم است تا زنان احساس گناهی که حاصل تعارض میان زنانگی و رشد فردی آنهاست را عمیقا در خویش ببینند و توانایی گذر از آن را در خود رشد داده تا از این طریق بتوانند به‌ پشتوانه‌ی آن‌ تصدیق‌‌ها و حضور اطمینان‌بخش آن‌ مرد، نه تنها جسارت لازم برای رشد را در خود بازیابند،‌ بلکه در عین حال از ابعاد زنانه‌ی خویش دست نشویند…

در این شکی نیست که زنان می‌توانند به تنهایی و بدون تکیه‌ی “عاشقانه” به یک مرد، رشد فردی خود را پیش ببرند؛ همان نکته‌ای که‌ بسیاری از مردها -و حتی زنان- منکر آن‌ می‌شوند و طبعا برخی زنان -بالاخص فمنیست‌ها- را بر آن‌ می‌دارد تا از حق طبیعی خود برای رشد دفاع کنند؛ اما نکته‌ی مغفول‌مانده این است که اصولا از دل چنین رشدی، زنانگی تا حد زیادی قربانی می‌گردد. زنانی که یا خود ظرفیت برقراری یک رابطه‌ی عاطفی را به انداره‌ی کافی ندارند و یا با وجود این ظرفیت، در رابطه‌ای ناامن حضور دارند؛ در هر دو حالت یا ابعاد زنانه‌ی آنها به طرق مختلف تحقیر شده یا نادیده انگاشته‌ می‌شو و یا پارت جسور آنها برای رشد انکار شده و به رسمیت سناخته نمی‌شود؛ چنین زنانی در مسیر رشد خویش با تعارضی جدی روبرو خواهند شد.؛

تعارضی که گاهی سبب انکار اهمیت حضور مردان در زندگی عاطفی و کاری خویش می‌گردد و لذا با کیفیتی از تحقیر مردان و اخته ساختنشان همراه‌ می‌گردد؛ آنها در این‌ مسیر ممکن است تا جایی‌ پیش‌ روند که هیچ گونه انتقادی را از سوی مردها تاب نیاورده و با حالتی از انزجار و نفرت به آنها واکنش نشان دهند؛ گونه‌ای از ارتباطی سادیستیک که از منظر بیرونی رنگ و لعاب خودشیفته‌وار به خود می‌گیرد. و یا به دلیل ناامنی، با انزجار و انفعال هر چه بیشتر به خیال خود برای حفظ رابطه از آرزوهای خویش چشم‌پوشی می‌نمایند؛ آن هنگامی که زن برای رشدِ فردی، خود را‌ در نهایت مجبور به رویگردانی از مردان می‌بیند به فضایی اخته‌کننده و سادیستیک ختم‌ خواهد شد؛ راهی که در آن مردان‌ را با شدیدترین تنفرها از خویش‌ رانده و بی‌اعتبارشان می‌سازد. این همان سیاه‌چاله‌ای است که او در آن سقوط می‌کند و در تاریکی‌ آن زنانگی خویش را شاید برای همیشه از دست خواهد داد.

از اساس زنانگی در رابطه با مردان است که امکان تصدیق شدن، تثبیت و پیشرفت را خواهد داشت؛ همانگونه که مردانگی نیز نیازمند تصدیق مداوم زنان برای حفظ جایگاه و اعتبار خویش است. مفهوم و ماهیت زنانگی و مردانگی بدون حضور یکدیگر کاملا بی‌معنا می‌گردد؛ همیشه از دیالکتیک این دو با یکدیگر می‌توان برای زنانگی و مردانگی هویت و معنایی قائل شد. در میان هموسکشوال‌ها نیز این مساله صادق است؛ در آنجا نیز رابطه‌ی عمیق عاطفی صرفا از طریق حضور دو بعد زنانه و‌ مردانه امکان شکل‌گیری را پیدا می‌کند؛ از این‌رو در فضای هم‌جنس‌خواهانه نیز تعارض‌ و ارتباط مداوم میان پارت مردانه و زنانه به طور جدی حضور خواهد داشت (نگاه کنید به لفظ butch و‌ ارتباطش با بُعد مردانه در میان لزبین‌ها).

اگر به چنین تعامل هویت‌بخشی میان زنانگی و‌ مردانگی قائل باشیم آنگاه دیگر سخن از یک “زنِ تنهای موفق” یا یک‌ “مرد تنهای موفق” (به‌معنایی که در متن شرح داده شد) از یک منظر بی‌معنا خواهد بود؛ آنجا زن یا مردی اساساً وجود ندارد. تنها بودن در اینجا نه یک عیب قابل سرزنش، بلکه تجربه‌ی یک فقدان عظیم است؛ فقدان هویت جنسی خویش!

صرفا کسی که در رابطه‌‌ی غنی عاطفی است می‌تواند از تجربه‌ی زنانگی یا مردانگی به طریق عمیقی سخن بگوید. هر قدر هم این دو پارت را در پارتهای انفرادی وجود خویش تجربه نماییم، این تجارب، قسمت‌های بسیار ناقصی از زنانگی و مردانگی ما خواهند بود؛ ناقص و حتی محروم‌کننده! ما گاهی با گریز از رابطه در واقع خود را نه از دیگری بلکه از تجربه‌ی عمیق‌تر وجود خودمان محروم می‌نماییم. تنهایی با تمام‌ مزایایی که به همراه دارد آنگاه که تبدیل به loneliness می‌گردد، یک سویه‌ی مرگ‌خواهانه و مازوخیستیک به خود می‌گیرد. فرق است میان تجربه‌ی تنهایی در حضور دیگری و تنها بودنی که حضور دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد؛ اولی حس “بودن” را منتقل‌می‌نماید و دومی حس “گم شدن”!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا