جاودانگی، میل‌ جنسی و مادر

جاودانگی، میل‌ جنسی و مادر

ادراکِ گذر بی‌رحمانه‌ی زمان شاید دردناک‌ترین بُعد زندگی ما است؛ دیدن آرزوهای بدبادرفته، اشتیاق‌های لگدمال‌شده، دیدن موهای سفید و بدنی که رو به فرسودگی و مرگ رهسپار می‌شود. حتی آنانی که عمیقا با هستی و حیات در تعاملی عاشقانه به سر می‌برند، احتمالا با اندیشه‌ی به سرعت بالای گذر زمان، آه عمیقی می‌کشند و آن را تاب نمی‌آورند…

جاودانگی، شاید منشا اصلی این حسرت و آه باشد؛ این میل بی‌انتها در انسان که به فضای بی‌زمان دست یابد؛ جایی که مرگ به آن راهی ندارد و هستی در آن “مطلق” است! تمام‌ تلاش بشر، به یک‌معنا تلاشی است برای کسب این‌ جاودانگی. علم و دانش با همین اشتیاقِ دیرپا در آدمی به جلو رفته و تبدیل به بزرگترین ارزش او می‌شود؛ تو گویی با فهم و علم به رموز هستی می‌توانیم آن‌ را “بی‌پایان” سازیم.

در جاودانگی چه کیفیتی هست که این چنین آدمی را به دنبال خویش می‌کشد؟ و آیا این کیفیت را ما قبل‌تر تجربه کرده‌ایم و حالا صرفا به دنبال بازتجربه‌ی آن هستیم یا اینکه جاودانگی یک ایده‌ی قدیمیِ محقق نشده در ذهن آدمی است که خواستار تحقق بخشیدن به آن هستیم؟!

تصور می‌کنم میل جنسیِ ما در شکل‌دهی و راهبریِ ایده‌ی جاودانگی نقشی پررنگ اختیار می‌کند. آرزوی ما برای بقای نسل از طریق فرزند دار‌ شدن، شاید بارزترین وجهِ نقشِ اثرگذارِ میل جنسی در تحقق جاودانگی است اما صرفا بارزترین وجه آن و نه تمامش! میل جنسی در بسیاری از جلوه‌های دیگرش نیز پُلی می‌شود تا ما را به سرمنشا اصلی جاودانگی که به باور من از “فضای مادرانه” منشعب‌ می‌شود نائل سازد؛ تو گویی مادر همان فضای بی‌زمانی است که می‌توان در آن‌ متوقف شد؛ زمان را خلعِ ید نمود و هستیِ محض را در او تجربه یا بازتجربه کرد…

شاید کل مسیر زندگی بازگشت به فضای مقدسی است به نام‌ آغوش یا رحِم مادر؛ مادری خیالین که تصور می‌شود با غرق شدن در او،‌ با رفتن به درون رحم او می‌توان تا همیشه “باقی” ماند؛ امن و نرم…

در فیلم‌ “مخمل آبی” اثر دیوید لینچ، مردی‌ پِروِرت را شاهد هستیم که به هنگام سکس، ماسک اکسیژنی بر دهان‌‌ خود می‌گذارد؛ همزمان نفس‌های عمیقی می‌کشد و قبل از شروع اینترکورس، مادرش را صدا زده و خود را نوزادی تصور می‌کند که‌ می‌خواهد دوباره از طریق واژنِ مادر (مادر فرافکن‌شده بر پارتنرش) به درون او راه یابد. او پیش از دخول جمله‌ای به این‌ مضمون‌ را تکرار می‌نماید که: “بچه می‌خواد وارد تو بشه! می‌خواد بیاد توی تو!”

این صحنه‌ی منحرفانه (pervertic) هر چند در ابتدا برای ما وحشت‌آور تجربه می‌شود اما در باطن وجه عیانی از میل به جاودانگیمان را به نمایش‌ می‌گذارد: یعنی تلاش برای ورود به واژن و رحم‌ مادر! جایی که در آن، زمان به تعبیری بی‌معنا می‌شود! در این اتحادِ به ظاهر مقدس میان نوزاد و مادر، سوژه و ابژه بی‌معنا می‌شوند و دیگر مشخص‌ نیست چه کسی در حال ارضای دیگری است: نوزاد با رفتن به درون‌ مادر یا مادر با بلعیدن و به درون کشیدنِ فرزند خویش؟! حال سوژه کیست؟ ابژه کیست؟ “من” کجاست؟!

جاودانگی بیش از آنکه از اشتیاق ما به زنده بودن‌‌ پرده بردارد، شاید از‌ میل‌ ما به‌ “مرگ” سخن می‌گوید؛ جایی که دیگر “منی” نباشد، آنجا مرگ‌ ما خواهد بود؛ همان چیزی که ابدیت‌ می‌خوانیمش…

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا