ایده‌آلِ ایگو در هیستری و بودنی عاریتی

ایده‌آلِ ایگو در هیستری و بودنی عاریتی

در هیستری، اغلب فردی در رابطه در جایگاه ارباب باقی می‌ماند و فرد دیگر در جایگاه برده؛ موضوع اصلی در رابطه‌ی ارباب-برده، دو‌ چیز است: واگذاری فالوس به دیگری (ارباب) و به رسمیت شناختن آن یا حفاظت از فالوس در برابر طغیان برده؛ و این، همان مساله‌ی همیشگی در ساختار هیستری است: ترس از دزدیده شدنِ فالوسِ (اعتبار) خویش یا رشک بردن به فالوسِ ارباب که گویی حتی ذره‌ای از آن متعلق به او (فرد هیستریک) نخواهد شد! اگر رابطه‌ی جنسی گاهی حس rape را در زنان هیستریک تداعی می‌نماید شاید از همین جهت است!

یکی از ملزومات احساس تجاوز یا rape این است که فردی که در جایگاه‌ قربانی قرار گرفته احساس کند که در برابر متجاوز کاملا اخته و ناتوان است و یا تصور نماید دیگری با نزدیکی به او آسیبی به ساحت ارزشمند او وارد خواهد ساخت (به زبان تحلیلی به فالوس او آسیبی وارد می‌سازد). در هیستری رابطه‌ی جنسی چنین کیفیتی می‌تواند به خود بگیرد؛ تو‌ گویی حتی شریک عاطفی او نیز با نزدیکی به وی قرار است به زن هیستریک ثابت کند که او تا چه اندازه اخته و ناتوان است و یا از وجود او چیزی ارزشمند را بکاهد؛ همان فالوسی را که زن هیستریک‌ تصور می‌کند در اختیار دارد؛ لذا گاهی هیستریک‌ها بیان‌ عجیبی دارند مبنی بر اینکه پارتنرم مرا “گول” زد تا با من رابطه برقرار کند. اما ما در بستر رابطه‌ی عاطفی از لفظ “گول زدن دیگری” برای سکس استفاده می‌کنیم؟!

نکته‌ی قابل توجه این است که فرد هیستریک حتی آنجا که تصور می‌کند فالوسی برای خویش دست و پا کرده، آن را عمیقا متعلق به خود نمی‌داند؛ از همین جهت است که ترس از ربوده شدنِ آن را دارد. حسادت پایه‌ای در هیستری شاید مربوط به همین مساله باشد. یکی از موضوعاتی که سبب شعله‌ور شدن حسادت در آدمی می‌شود این است که تصور کند رقیبِ او توانسته با تقلب و تزویر توجه‌ها را از روی او برگردانده و به سمت خود بچرخاند و این نکته به زبان تحلیلی نوعی بی‌اعتبار دانستن فالوس خود یا متعلق به خویش ندانستنِ آن فالوس تعبیر می‌گردد.

فرد هیستریک باور ندارد که آنقدر فالیک (معتبر) است که می‌تواند با حضور رقیب یا بدون حضور او برای ابژه “جایگاه” داشته باشد. به دلیل همین از آنِ خویش ندانستن فالوس است که در هیستری فرد ادای آن چیزی که “هست” را درمی‌آورد! او زیباست اما ادای زیبا بودن را درمی‌آورد؛ توانمند و باعرضه است اما ادای آنها را درمی‌آورد؛ ادا و تظاهری که ما آن را به خوبی در آنها احساس می‌نماییم. گویی آنچه که فرد هیستریک دارد را عاریتی به او بخشیده‌اند و لذا هر لحظه ممکن است دیگران پی به fake بودن اعتبار او و هویت بی‌اصالت او ببرند. احتمالا ایده‌ی “جذابیت” که از مهمترین دغدغه‌های افراد هیستریک است به همین حس عاریتی بودنِ فالوس در آنها مربوط می‌گردد.

آنچه که در مکرد ساز و کار این حس عاریتی بودن می‌فهمم این است که پارت مربوط به ideal ego در هیستری به دیگری امانت داده می‌شود. آنها با واگذاری این قسمت از وجود خود به دیگری تا همیشه بخش پر و راضی‌کننده از وجود خویش را در دیگری جستجو می‌نمایند. لذا دلبستگیِ آنها به دیگری دارای کیفیت از خودگذشتگی که علی القاعده بایستی در عشق نمود یابد نیست؛ بلکه آنها دلبسته‌ی دیگری می‌شوند چرا که تکه‌‌ای از آنها در دیگری جا مانده است! نیازی شدید برای اتصال دائمی به آن تکه‌ی ایده‌آل خود که حالا به دیگری واگذارشده است.‌ در ادامه نقش دیگری در این عشق صرفا یک چیز است: حفظ هویت والای آنها از طریق تایید دائمی آنها؛ بنابراین زمانی که ابژه آنها را تایید می‌نماید، آنها مورد تایید بخش ایده‌آل “خود” قرار می‌گیرند و نه دیگری. لذاست‌ که دیگری (ابژه) در هیستری اصولا غایب است؛ هر چه هست اربابی است که‌ فرد هیستریک پارت ایده‌آل خود را به او واگذار نموده است و حالا به دنبال طلب همان تکه‌‌ی واگذار شده می‌گردد و ره‌ می‌پوید.

از همین روست که آنها معنای زندگی را صرفا در تپیدن قلب یک عاشق برای خود می‌یابند. اتصال آنها به تمام‌ شئونات زندگی نیز به واسطه‌ی همین میل دیگری به آنها است که برقرار می‌گردد. در واقع فرد هیستریک از اساس با اشتیاق دیگری به خود احساس معنا و زنده بودن می‌نماید؛ آنها از قِبَل مورد نوازش ابژه‌ی ایده‌آل قرار گرفتن، تصور می‌نمایند که فالیک هستند؛ هر چند واژه‌ی “ابژه” در اینجا لفظ درستی نیست؛ در هیستری، “دیگری” هیچ‌گاه در جایگاه ابژه‌ای که‌ می‌توان به او دلبسته شد و از او حقیقتا “استفاده” نمود قرار نمی‌گیرد؛ این، گونه‌ی خاصی از عشق است که با تعریف عامیانه از عشق بسیار متفاوت است.

پر واضح است که واگذاریِ خود به دیگری، تا چه اندازه می‌تواند حس ناامنی و متقابلا خشم و طلبکاری را در آنها بیدار سازد.‌ اگر در ساحت هیستری، احساس “اجحاف” یک حس آشنای همیشگی است، شاید به دلیل همین سپردن بخش ارزشمند خود به دیگری است. تو‌ گویی آنها ناخوداگاه می‌دانند که آنچه دیگری قرار است به آنها بدهد در اصل چیزی است که آنها ابتدا خود به او بخشیده‌اند! بنابراین شکایت، طلب و “غُرِ دائمی”، همراه‌ همیشگی فرد هیستریک می‌گردد.

نکته‌ی جالب دیگر این است که گاهی افراد هیستریک از “کنجکاوی” (curiosity) از سوی روانکاو حس مطلوبی دریافت نمی‌کنند؛ آنچه به آنها احساس خوبی منتقل می‌نماید “توجه” (attention) دیگری است و نه کنجکاوی! در واقع آنها لزوما به دنبال “دیده شدن حقیقی” نیستند لذا تفسیر دادن در مورد درون آنها یا نشان دادن پارت‌های گوناگون وجودیشان، معمولا برای آنها امری دلپذیر نیست. حرکت در سطح امور و عمیق نشدن در درون خویش که جزو نشانه‌های تشخیصی در هیستری است نیز شاید به همین دلیل باشد.

نشانه‌ی عجیب دیگری نیز در هیستری وجود دارد که به باور من قسمتی از آن ریشه در همین تفاوت میان کنجکاوی و توجه دارد: ما با فرد هیستریک دچار یک گیجی می‌شویم مبنی بر اینکه آنها دقیقا از ما “چه” می‌خواهند. فرد هیستریک معمولا نمی‌تواند خواسته‌اش را شفاف بیان نماید؛ از آن‌ جهت که آنها خود نیز نمی‌دانند از ما (دیگری) حقیقتا چه‌ می‌خواهند یا چه چیزی “می‌توانند” بخواهند. خواستن حقیقی شاید لحظه‌ای رخ می‌دهد که فرد در دیگری چیزی ارزشمند را ادراک نماید که جای خالی آن را در خود حس می‌کند و حالا بخواهد آن چیز را در خود نیز درونی سازد؛ اما در هیستری به دلیل آنکه از اساس تمام‌ پارت ایده‌آل‌ایگو و متعلقاتش به دیگری واگذار شده است، دیگر پارتی که آنها را به سمت خواستن چیزی مطلوب هدایت نماید در آنها حضور نخواهد داشت؛ بنابراین انگیزه‌‌ای هم جهت کنجکاوی در درون خود، عمیق شدن و طلب کردن در آنها باقی نمی‌ماند. گویا توجه “دیگریِ ایده‌آل” برای آنها کافی است؛ هر چند از آن نیز اغلب در نهایت شکایتی بیرون خواهند کشید!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا