در مورد مردگی و حمله به پیوند
بسیاری از فقدانهایی که EGO بر آنها متمرکز میشود و از اینرو غم آنها را مدام تجربه مینماییم، راهی است برای پنهان نمودنِ غیابها و فقدانهای دردناکتری که تاب مواجهه با آنها را نداریم؛ تو گویی فقدانی میآید تا فقدانی دردناکتر را از دیدگانمان پنهان نماید.
اگر چنین باشد “خود واقعی” ما کجاست و کدام است؟
خود واقعی بسیاری از ما همان فقدانِ تهیای میتواند باشد که از فرط خالی بودن پنهان میگردد تا در وجودمان احساس “نبودن” بر “بودن” مستولی نشود!
وجودی (انسانی) که معلوم نیست حقیقتا چه دارد و چه ندارد، لاجرم خود را مجبور بر این میبیند تا بر احساسِ نداشتنِ چیزی اصرار بورزد که احساسِ “نداشتنش” بر پایهی “تصورِ وجود داشتنِ یک سوژه (یک وجود) شکل گرفته است؛ سوژهای (وجودی) که چیزی را داشته و حالا آن چیز را از دست داده است! اما اگر آن سوژه (وجود) از اساس غائب باشد چطور؟! یعنی “حضوری” نباشد که حالا برای فقدانی در خود غمگین شود؟!
در تحلیل مراجعین پریمیتیو به گفتهی آندره گرین گاهی به این “کالبد تهی” میرسیم؛ به یک غیاب کامل! تو گویی مراجع یک جسم توخالی است! علامت اصلی این تهیبودگی، فقدان هر گونه orientation در ساحت ایگو است؛ به زبان ساده مراجع نمیداند از زندگی چه میخواهد؛ لذا تمام زندگی او حتی اگر در ظاهر رشد زیادی رخ داده باشد سراسر پر از پوچی خواهد بود؛ گویی هیچگونه سرمایهگذاری لیبیدینال عمیقی (investment) بر روی پارتی از وجود خود صورت نگرفته است. یک حذفشدگی کامل! آنقدر این خالی بودن و مردگی شدید است که ناخوداگاه، ناگهان ما نیز در جلسات حس مردگی خواهیم کرد؛ در واقع اینجا حس مردگی ما تجسمی از مردگی آنها میگردد. تحمل این مردگی چه در ما و چه در مراجع بسیار سخت و حتی ناممکن است لذا به گفتهی هنری اسمیت نیازی فوری و اضطرابآلود را در خود احساس میکنیم تا “امید” را جایگزین این حجم از مردگی نماییم. تو گویی از شدت بوی کشندهی مرگ مجبور میشویم عطری که تداعیگر زندگی است را در فضای مردهی جلسه مدام اسپری کنیم. اما این عملِ جبرانی، بیشتر از ناتوانی ما برای تحمل تهی بودن و در واقع “نبودن” مراجع برمیخیزد و نه تلاشی معنادار برای حیات بخشیدن به او! لذاست که چنین مراجعینی اغلب تلاشهای ما برای امید بخشیدن یا انگیزهمند کردنشان را مورد تمسخر قرار داده و کوششهایمان را به سرعت اخته مینمایند. عملِ امیدبخش ما اینجا نه از غریزهی زندگی بلکه از ترس از مرگ و نبودن، مایه میگیرد؛ طبعاً آنها نیز متوجه این امیدواریِ ترسآلود از جانب ما خواهند شد.
اشتباه بسیاری از ما این است که آن هنگام که مراجعینِ پریمیتیو به تخریب تلاشهای ترسآلود ما میپردازند، ما جهتگیریِ تفسیریمان به این سمت کشیده شود که “تو (مراجع) در حال devalue کردن یا بیارزش کردن من یا تفسیرها و تلاشهای من برای صمیمیت یا فهمیدنِ خودت هستی”. اما اینجا اویی که در حال بیارزش نمودن چیزی است از قضا ما هستیم و نه مراجع! این ما هستیم که میخواهیم خالی و پوچ بودن مراجع را notice نکنیم و با تلاشهایی بیفرجام، حس مردگی عمیق او را به شکلی سطحی با نشان دادن نقاط امیدبخش زندگیِ او وصلهپینه نماییم. در این act ما نوعی pi رخ میدهد: این عمل، (امیدبخشی از سرِ گیر کردن و ترسیدن) احتمالا کاری است که ابژهی اصلی با مراجع سالها به طور متمادی در پیش گرفته بوده است! مادری که به بودن، صرفا “تظاهر” کرده است!
بیون گفته بود که چطور مراجعین بدوی هر گونه link و پیوند ذهنی را تخریب نموده و تلاشهای درمانگر برای اتصال را مورد مضحکه قرار میدهند یا از آن تلاشها دچار وحشت میشوند از آن جهت که آنها تلاش درمانگر را نه یک ریسمانِ نجات، بلکه چاقویی بُرنده برای دریده شدن تجسم مینمایند. به باور من دلایل اصلیِ چنین نگاهی، به همان تلاشهای مادر برای “اظهار وجود” باز میگردد! آنچه که کودک نسبت به آن آگاه شده است همین است که مادر از سر وحشتِ سوپرایگوی هارش و خودشیفتگی و گناهکاری، به “خوب بودن”، به زنده بودن و به کافی بودن تظاهر نموده است؛ اما در پس این تظاهر، میلی شدید برای پس زدن یا کشتن کودک حضوری پنهان داشته است!
“مگر میشود که مادری بخواهد تا فرزندش بمیرد؟!” این سوال همان تظاهرِ بهت زدهای است که میخواهد خودخواهی یا مردگی یک مادرِ ناامید از زندگی را که تصور مینماید تمام زندگیاش را باخته است پنهان نماید!
از اینرو آنچه که لازم است با این مراجعین پیش گرفت “بودنی منهای تظاهر” است و نه انکار آن! انکارِ ندیدنِ تمایلِ ما (مادر) برای مرگ کودک یا کشتن او! و این همان چیزی است که مراجع بر دیدنش در ما اصرار میورزد؛ آن هم از طریق تمسخر و از طریق باور نکردن تلاشهای ما!
اگر این چنین به ماجرای “حمله به پیوند” در مراجع بنگریم دیگر آن را حمله یا تخریب ادراک ننموده و بالعکس آن را یک guideline (راهنما) از سوی او خواهیم دید؛ مراجع آن چیزی را در ارتباط میان ما و خود تخریب مینماید که “واقعی” نیست، بلکه تظاهر است! نکتهی بسیار مهم تکنیکی در این وهله از ارتباط این است که تلاش ما برای تحلیل نمودنِ حملات مراجع به پیوند و اتصال (attack on linking) با این مضمون که “تو نمیخواهی خوبی و توجه من را ببینی یا از من و فضای تحلیلی استفاده کنی”، یک اشتباه احمقانه است. روانکاو به قول “رُزولت کسورلا” اینجا احمق و مغرور شده است؛ او در لحظهای که مراجع در آن حضور دارد “نیست” و صرفا به شکلی دفاعی بر تبل خوب بودن و حضور داشتن خود و ناتوانی مراجع در دریافت این خوبی و حضور میکوبد و اصرار میورزد و دقیقا این نوعِ بودن همان کیفیتی است که مادر بوده است. از این رو اگر مراجع تلاشهای ما را زیر سوال میبرد از آن جهت است که میداند تا چه اندازه ما از سر وحشت، در حال اطمینانبخشی در مورد “حضورِ چیزی” هستیم که حتی نفهمیدهایم چرا و برای چه به آن عمل (اطمینانبخشی) نیاز و اصرار داریم! ما هنوز مردگی عمیق مراجع را حس و تجربه نکردهایم؛ نه در جان و نه حتی در بدن خویش! پر واضح است که وقتی فقدانی درک نشود اصرار بر پر کردنش، آب در هاون کوبیدن است و نه بیشتر. مادری که تظاهر بر خوب بودن و حضور داشتن مینماید فرصت میلورزی و زنده بودن را از کودک میستاند اما مادری که خودخواهی و مرگخواهی خود را تصدیق مینماید فرصت عشق ورزیدنی اصیل به فرزندش را پیدا خواهد کرد؛ عشقی که به کودک نیز فرصت دیده شدن، سوژهی میلورز شدن، جدی گرفته شدن، خودخواهی، فریاد زدن، مطیع و در اسارت نبودن را عطا مینماید.
به باور من درک و حس عمیق “تجربهی مردن” مهمترین گام در برقراری یک اتصال واقعی با این مراجعین است. نوعی مردن ارادی پیش از مردن عینی و واقعی! به درون آوردن خلا و مردگی مراجع به درون خود، لمس جان مردهی او و در ادامه سخن گفتن تدریجی و باملاحظه از این تجربهی درونی با او و اجازه دادن به خودمان تا در مورد این تجربه، فانتزی یا خیالپردازی (reverie) نماییم، مهمترین شانس ما و مراجع برای زندگی دوباره خواهد بود؛ با این کار به تدریج مراجع نیز تصاویر، تجربیات درونی و خاطرات مرتبط بیشتری از مردگی درونی خویش و ابژه را گزارش خواهد داد و در واقع فرصت تجربهی آن مردگی را پیدا خواهد کرد؛ تجربهای که به دلیل مادرِ انکارکننده هیچگاه مجال دیده شدن را نداشته و از این رو به وحشتی عظیم یا یک آشوب در وجود او تبدیل شده بود؛ مادر نه به خودش اجازه داده تا مردگی درون خود را فهم نماید و نه اجازه داده تا فرزندش مردگی عمیق خودش و او را بنگرد.
از این رو راه گذر از تجربهی مردگی در این مراجعین این است که مرگِ تجربه نشده و انکار شدهی آنها توسط ما تصدیق و تجربه-فهمیده- شود. این گونه آنها به تدریج احساس جدی گرفته شدن، یعنی همان حس “حضور داشتنِ واقعی” را تجربه خواهند کرد؛ اما اصرار بر اصالت و واقعی بودنِ خوبی و توجه خودمان یا یادآوری تواناییها و دستاوردهای شخصی مراجع که بیشتر از نوعی ترسِ خودشیفتهوار نشات میگیرد همان حس خودخواهیِ مادرانهای را برای آنها تداعی و تکرار خواهد کرد که از سر از خود وا کردنِ غیرمسئولانه، مادر دست به انجامش میزده است؛ چیزی که کودک در آن بیشترین میزان از جدی گرفته نشدن و متقابلا مردگیِ مادر را احساس مینموده است.






