ترک اشتیاق یا عادت در نسبت با ابژهی میل و غریزه
ترک کدام یک سختتر است: اشتیاق یا عادت؟!
در عادت، اشتیاق حضور دارد، اما مستور!
“عادت” شبیه به فتیش عمل مینماید: پارهابژهای جایگزین فالوسِ گمشده میگردد. فالوس اصل است و فتیش فرعِ آن، جایگزین آن، مشابه آن، پرکنندهی فقدان آن. در عادت نیز گاهی چیزی یا عملی جایگزین اشتیاق میگردد؛ چیزی پسینی که چندان اصالتی ندارد در اثر اتصالی معنادار یا بیمعنا به باقیماندههای اشتیاق، حال و هوای ارضای اشتیاقگون را برای سوژه تداعی مینماید.
منظور از اصالت چیست؟ اصالت در تناظر با نیاز سوژه معنا میشود؛ اینکه چه ابژهای (عینی یا ذهنی) میتواند با کمترین واسطه در ارتباطی نسبتا ارضاکننده با سوژه قرار گیرد. هر قدر واسطهها در این میان کمتر باشند و در نتیجه ابژهی میل، همخوانتر و عجینتر با نیازِ ما شود، میتوان اینگونه گفت که ما به اشتیاق نزدیکتر خواهیم بود و هر قدر واسطهها بیشتر شده و ابژه ناهمخوانتر با نیاز ما گردد، ما به عادت نزدیکتر میشویم.
منظور از واسطه چیست؟ ابژهی خالصی وجود ندارد همانگونه که نیاز خالصی وجود ندارد! ابژهی غرایزِ ما و خود غرایز، بواسطهی ناخوداگاه بودن و ممنوعیتهای بیشمار، قابل دسترسیِ مستقیم و کامل نیستند و لذا در قالبها و اصطلاحا representationهای متفاوتی خودنمایی میکنند. با این نگاه، عادت و اشتیاق، دو سر یک طیف قرار خواهند گرفت؛ یک سر طیف عادت یا به عبارتی فتیش قرار میگیرد و یک سر دیگر، میل یا اشتیاق!
حال، ترک کدام یک سختتر است؟ عادتی که با واسطه و دورتر از ابژه یا غریزه قرار گرفته است یا اشتیاقی که به آن دو نزدیکتر است؟ آیا در هر دو حالت ارضا رخ میدهد و ما به آن ارضای رخ داده وابسته یا دلبسته خواهیم شد؟ آیا میتوان گفت در عادت چیزی ارضا نمیشود و لذا دلبستگی، عمیق نیست؟ اما مگر نیستند کلکسیونرهایی که دیوانهوار از کلکسیون خویش مراقبت مینمایند یا افراد پرورتی که برای فانتزیها و فتیشهای خود هزینه و وقت بسیار زیادی را صرف مینمایند و ترک کلکسیون یا فتیش برای آنها محال مینماید؟!
با تعریف ما گویا اینجا اشتیاقی در کار نیست چرا که آن فتیش از اشتیاق اصلی بسیار دور افتاده است. برای مثال کسی که کلکسیون ساعت دارد را تصور نمایید؛ چنین فردی ممکن است با تمام هم و غماش در پی جمعآوری و پر و بال دادن بیشتر و بیشتر به ساعتهای خود باشد ولی هر قدر هم تعداد ساعتهایش افزایش مییابد همچنان احساس ارضا یا کافی بودن را تجربه نخواهد کرد؛ اما با تمام ناکامیها و عدم ارضا، او دست از این عمل یا فتیش خویش به این راحتی برنخواهد داشت!
تو گویی آنجا که عادت هست حتی گاهی بیش از اشتیاق، چسبندگی و اتصالی جدانشدنی وجود دارد. یکی از دلایل این وابستگی شدید در عادت این است که فرد در تمایلات فتیشگونهاش تصوری اغراقآمیز و خودساخته از ارضا را توسط شیء فتیشگونه تجسم مینماید و اصطلاحا با آن فتیش در خیالِ خود “حال میکند”؛ برای مثال ممکن است عکسهایی از ساعتهایش را در فضای مجازی نمایش دهد و در وصف شگفتی و زیبایی آنها سخن بگوید؛ یا هر روز ساعتهایش را کنار یکدیگر بچیند و از دیدن آنها کیف کند اما تمام این وصفها و اغراقها از این جهت است که او با این کار میتواند تجسم کند که حقیقتا آنچه که دارد چیزی پرکننده و ارضاکننده است!
سوژه با هیچ یک از مجموعهی کلکسیون خود یا فتیشهایش نمیتواند تنِش یا excitation موجود در روان خویش را حتی در حد میانهای رفع نماید. از همین رو است که در علایقِ فتیشوار، quantity در کنار quality برای فرد بسیار مهم و حیاتی جلوه خواهد کرد؛ گویی تعداد بالا میتواند ارضا را به همراه بیاورد؛ نکتهی جالب توجه این است که آنقدر تعداد نمونهها (برای مثال تعداد همان ساعتها) بالا میرود که از جایی به بعد تمام آن مجموعه برای فرد ناگهان بیمعنا جلوه میکند؛ اما با وجود بیمعنایی، همچنان فرد خود را مجاب میکند یا مجبور میبیند که به این مسیر ادامه دهد.
این مساله که در عادت یا فتیش، ارضا اتفاق نمیافتد و اتفاقا تحریک هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود، ترک عادت یا فتیش را سختتر نیز خواهد کرد. اما در اشتیاق، خاطرهی ارضاهایی که پیش از این رخ داده است برای فرد تصویر محکمی از میل و ابژهی ارضا را در درون شکل میدهد؛ اثرات درونیِ آن تصویر بهگونهای است که در ماجرای علاقهمندی و میل، گویا دیگر خبری از غرقشدگی و گمشدگیِ شدید یا ناچاری برای ادامه دادن به مسیر نیست. برای مثال اشتیاق به موسیقی را تصور کنید؛ آیا فردی که به موسیقی اشتیاق میورزد بدون چند ساعت دوری از فضای موسیقی پر از اضطراب و آشوب خواهد شد؟! یا حتی کسی که به معشوقش عشق میورزد آیا بدون او زندگی برایش بیمعنا و آشوبناک است؟ (با علم به اینکه فردِ عاشق مبتلا به خودشیفتگی بدخیم، افسردگی یا پارانویا نیست و به فردیت نسبی رسیده است)
لذا به نظر میرسد آنجا که ابژهی میل و غریزهی خالصتری در میان است ترک کردن از یک منظر بیمعنا میشود؛ چرا که اضطرار و آشوبی در پس تحریک وجود ندارد. اما در فتیش، با یک دلآشوبهی جانکاه روبروییم؛ با یک بیقراریِ کُشنده که فرد نه در حالت اتصال به فتیش و نه در حالت جداافتادگی از آن، از این بیقراری رهایی نخواهد داشت. پاسخ به نظر میرسد در همین فاصلهافتادگیِ زیاد مابین غریزه یا ابژهی اصلی با رپرزنتیشنهای آنها در سطح خوداگاه نهفته است؛ هر قدر فاصله بیشتر (فاصلهی ابژهی اصلی با رپرزنتیشن آن و فاصلهی غریزهی اصلی با رپرزنتیشن آن) حس اضطرار، ناکامی، دورافتادگی، محرومیت و در نهایت طمع و چسبندگی نیز بیشتر خواهد شد.
نکتهی مهم دیگر در فهم مسالهی سختیِ ترک عادت یا اشتیاق این است: هر قدر فاصلهی میل و ابژهی اصلیِ ناخوداگاه و بازنماییهای فعال آنها در خوداگاه بیشتر باشد، سوژه احساس گمگشتگی بیشتری در “یافتن خود” خواهد کرد. گویی سوژه جای درستی نایستاده است و از این رو حس “disorientation” را تجربه مینماید؛ احساس “آدم اشتباهی بودن” یا در جای اشتباهی حضور داشتن نتیجهی چنین حالتی است.
شبیه به فردی غیرمذهبی که ناگهان به اصرار دوستی به مراسمی مذهبی دعوت میشود و مجبور است برای حفظ برخی مراودات و منافعش در آن مجلس حضور یابد! تو گویی درونِ فردی که درگیر عادت یا فتیشی دور افتاده از نیازِ اصیلترِ وجودِ خویش است، سربهزنگاهها این حس عجیبِ disorientation، تمام وجود او را دربرمیگیرد.
فروید در سفری در حال قدم زدن در یکی از شهرهای کوچک ایتالیا ناگهان سر از کوچهای درمیآورد که روسپیان آن شهر در آنجا زندگی میکردند. او عجلهکنان پس از گذری پرشتاپ از آن کوچه و عبور از معابر دیگر، دوباره خود را در همان کوچه باز مییابد؛ در آن لحظه فروید متوجه نگاههای “خیره” و غریب زنان روسپی از درون خانههایشان به خود میشود؛ یک بار دیگر فروید سعی مینماید از آن کوچه خودش را نجات دهد اما به طرز حیرتآوری دوباره خود را برای بار سوم، گیرافتاده در همان کوچه مییابد! ناگهان حال غریبی (uncany) فروید را دربرمیگیرد؛ حالی که گویی گیر افتاده است و نگاههایی او را دربرگرفتهاند که برای او بسیار غریب است! همچون حالی که پس از تلاشهای بسیار برای یافتن راه در جنگلی پر از مه تجربه میکنیم؛ آن هنگام که هر بار در همان نقطهی ابتداییای که در آن بودهایم خود را بازمییابیم.
به باورم این رخدادِ غریب (uncany) با موضوع بحث ما بسیار عجین است و در ارتباطی دیالکتیک با آن قرار میگیرد؛ به این ترتیب که جایی که امر غریب (uncany) بر روان ما مستولی میگردد، گاهی در همان لحظاتی اتفاق میافتد که ما احساس اشتباهی بودن را تجربه میکنیم یا همان احساس disorientation! احساسی که در انتهای غرقشدگی در عادت و درگیری با فتیش نیز رخ میدهد؛ همان حس بیمعنایی عجیبی که ناگهان در اوج ارتباط با فتیش (کلکسیون) تجربه میکنیم. شبیه به وقتی که کسی خیره به چشمان ما میشود و پس از چند دقیقه چشم در چشم و غرق در نگاه یکدیگر شدن، حس میکنیم او و چشمانش تا چه اندازه برایمان غریب است و او دیگر فردی ناآشنا به نظر میرسد. در چنین لحظهای تجربهی disorientation که شبیه به uncany است به وقوع میپیوندد.
سردرگمی حاصل ازغرقشدگی در عادت یا فتیش، نهتنها باعث برونرفت از عادت و ترک آن نخواهد شد، بلکه در اغلب موارد سبب تشدید عادت یا جایگزینهای جدیدِ فتیشوارِ دیگری در فرد میشود. برای مثال تجربهی شخصی من نشان داده است اغلب کسانی که به عطر بهگونهای فتیشوار علاقهمندند اصولا به ساعت نیز علاقهی وافری نشان میدهند! و این جابجاییها و جایگزینیها در عادت به نظر میرسد امری رایج است. در ظاهر، فرد این جایگزینیها را راه برونرفت از سردرگمی و disorientation عمیق درونیِ خویش شناسایی مینماید اما نتیجه در نهایت چیزی جز غرقشدگیِ هر چه بیشتر فرد و احساس پیچیدهتری از تکهتکهشدن یا سردرگمی نخواهد بود.
همچنین تفاوتی که میان دو مفهوم وینیکاتیِ disintegration و unintegration وجود دارد را در تفاوت میان عادت (فتیش) و اشتیاق میتوان ردیابی کرده و وجوه متناظر دقیقی را میان این دو مفهوم یافت. به باورم در اشتیاق، فرد هر چه بیشتر به تجربهی unintegration نزدیک خواهد شد و در عادت به disintegration. در تجربهی دیس-اینتگریشن، سردرگمی، سقوط، تکهتکه شدن، خلا و وحشت از نابودی، تجربهی غالب فرد است؛ فلذا هویت یا ایگوی منسجمی وجود ندارد؛ فرد نمیداند کیست و چه میخواهد و کجا میتواند آرام گیرد؛ اما در unintegration، هویتِ فرد فرصت بازشناسایی، انفصال و اتصال مجدد میان اجزاء آن را پیدا خواهد کرد؛ کیفیتی که در نهایت به creativity و تبلور خود واقعی منجر میشود.
وجه تسمیهی اشتیاق با unintegration در همین نکته است؛ در اشتیاق، غرایز ما به شکل خالصانهتر و مستقیمتری در ارتباط با ابژهی میل قرار میگیرد؛ و این ارتباطِ سرراستتر، حس سر جای خود بودن و جای درستی قرار گرفتن را به فرد عطا میکند. مگر کسی که هویت خود را یافته یا به عبارتی دیگر، خود واقعیاش را زندگی میکند همین احساس را تجربه نمینماید؟ احساس آنکه کاری را انجام میدهم که درونم یکدل آن را میطلبد! و آیا تجربهی روانیِ unintegration جز این است که فرصت connectionهای متعدد و آزادانهای میان پارتهای مختلف وجودِ آدمی فراهم میگردد؟! نوعی از “ازهمپاشیدن” که در اثر حضورِ ابژهی میل اتفاق میافتد؛ یعنی بیاتصالی و منفکشدن در عین اتصال!
مثال بارزش آن لحظهی دلنشینی است که عاشق، تمامِ خودش را در وجود معشوق رها میسازد! آن رهایی (از همپاشیدن) محصول اتصالِ غریزه (میل) به ابژه است. اما در فتیش یا عادت چنین تجربهای حاصل نخواهد شد؛ فرد حتی به هنگام اتصال به فتیش، رهایی و خلاصی را تجربه نمینماید؛ در تجربهی عادت یا فتیش، به دلیل ازهمگسیختگی یا همان disintegration، فرد با چسبندگیِ اضطراروار به فتیش سعی در اتصال به ریسمانی مینماید که تصور میکند میتواند تکههای ازهمپاشیدهی او را به یکدیگر متصل سازد و نه آنکه آن تکهها را در اثر اتصال، از یکدیگر رها ساخته و بگسلاند!
پینوشت: تفاوت میان اشتیاق و عادت و سختی ترک آن را میتوان از منظر میزان “درونیسازی ابژه” نیز مورد بررسی قرار داد. به باورم هر قدر حضور واقعیِ ابژهی میل در اوان کودکی بیشتر لمس و درونی شده باشد، ما احتمالا بیشتر با پدیدهی اشتیاق در فرد مواجه خواهیم بود و هر قدر در ماههای اولیهی زندگی، فقدان یا غیابِ شدیدِ ابژه را شاهد باشیم، فرد به دلیل کمبودِ یک ارتباط میلورزانهی درونی میان خود و ابژهی اینترنالایزشده، هر چه بیشتر به سمت “فتیش و عادت” کشیده خواهد شد. در واقع فتیش جایگزینی برای ابژهی درونیِ نداشته میشود؛ خلائی درونی که حالا به شکلی اغراقآمیز و مضطرگونه از طریق عادات، استروتایپها، ریچوالها و فتیش قرار است پر گردد. اما در اشتیاق، از آنجایی که درون از ابژهای مهرورز تا حد “قابل اعتمادی” پر شده است، لذا ما شاهد چسبندگیِ اضطراروارِ شدید به ابژههای بعدیِ مورد اشتیاق نخواهیم بود. به قول وینیکات فرد میتواند به مدد ابژهی درونیشدهی به اندازهی کافی خوب، تنهایی را تاب بیاورد و لذا در این حالت فتیش یا هر عادتی وجود دارد اما کارکردی حیاتی را برای فرد پیدا نخواهد کرد و صرفا جنبهی play را به خود اختصاص میدهد. فتیش آنجایی شکل میگیرد که transitional object بخواهد به طور کامل جای مادر را پر نماید؛ یعنی موضوعیت اصلی را به خود بگیرد و نه صرفا جایگاهی انتقالی میان مادر و واقعیت را!
در فتیش به دلیل حجم عظیم اضطراب نابودی، ما واقعیت، محرومیت و اختگی را هر سه به نوعی انکار میکنیم؛ اما اشتیاق در اتصال با واقعیت است که عمل مینماید؛ در اشتیاق حضور مادرِ درونیِ مهرورز کمک میکند تا فرد بتواند در تقابل با واقعیت قرار گرفته و با آن درآمیخته شود. در واقع فتیش، همان شیء انتقالیای است که به دلیل کتکسیسِ بیش از حد بر روی آن، از حالت “as if” یا “انتقالی” خارج شده و به “ابژهی اصلی میل” تبدیل میگردد و این رخ نخواهد داد مگر آنکه مادر مرده باشد!






