در مورد احساس گناه و تجربهی عشق با مراجعین پریادیپال
احساس انتقالمتقابلِ گناهکاری، از جمله احساسات پرتکراری است که ممکن است روانکاو با مراجعین پریمیتیو به شکلی پرفشار و شدید تجربه نماید. در واقع این احساس را جزو علامتهای تشخیصیای میشود در نظر گرفت که در صورتی که درمانگر در قبال مراجع به صورت مداوم آن را تجربه نماید میتوان اینگونه گفت که احتمالا سطح روانی مراجع در ساحت پریادیپ-تفکر عینی قرار گرفته است. در چنین تعاملی هر قدر حس گناه ما شدیدتر باشد، احتمالا سازمانیافتگی روانی مراجع نیز بدویتر و نوزادانهتر خواهد بود.
منبع اولیهی این احساس گنهکاری را ما میتوانیم با تمام ظرایفش در رابطهی میان مادر و نوزاد مشاهده نماییم؛ آن هنگام که مادر هر چه تلاش مینماید تا گریههای نوزادش را به طرق مختلف آرام کند، نوزاد پاسخ تلاشهای مادر را با گریههای بیشتر جواب میدهد و نه آرام شدن. تصور اینکه من هیچ گونه قدرت و توانمندیای برای آرام کردم نوزادم ندارم میتواند مادر را غرق در حس گناهی کشنده نماید. احساسی که سبب میسود تا مادر باور کند که هیچ چیز در رابطهی میان او و نوزاد سر جایش نیست؛ از اینرو بیثباتی مهلکی فضای رابطهی او و فرزندش را پر مینماید. به زبان بیونی، ذهن مادر از بتا المنتهای نوزاد اشباع میشود و مادر زیر آنها احساس خُرد شدن، حقارت و درماندگی محض مینماید.
احساس اختگی احساس غالبی است که مادر در چنین لحظات دردناکی تجربه مینماید؛ حسی که در قالب آشنای من “مادر بدی هستم” ابراز میشود. در مرحلهی بعد مادر اجباری درونی را حس میکند تا برای احساس گنهکاری و بد بودن خویش به دنبال یافتن شواهدی بگردد؛ برای مثال تصور میکند: “اگر اینقدر دیر نمیخوابوندمش الان حالش خوب بود!” یا “اگر سعی نمیکردم بهش به زور شیر بدم الان گریه نمیکرد” و …
اما آیا این اشتباهات مادر است که مسبب تولید چنین حس گناه کشندهای در آنها میشود یا بالعکس؟! گاهی ابتدا مادر است که احساس گناهِ نامفهوم و گنگی را تجربه مینماید اما نمیفهمد برای چه! پس برای فهم این احساس گناه و تحمل آن به سراغ یافتن مصادیقی میگردد تا آن احساس گناه را معتبر و روشن بنماید و این دقیقا تجربهای است که روانکاو با برخی مراجعین پریمیتیو از سر میگذراند؛ اینکه “من حتما کاری کردهام که مراجع جلسهاش را کنسل کرد یا دیر آمد یا شکایت کرد و آرام نگرفت و از جلساتش و من ناراضی است؛ من مقصرم! من حواسم باید بیشتر میبود! او گفته بود فلان حرف را نزن ولی منِ احمق گفتم!” آنها به جان ما یک حماقت، یک کودنی و اختگی شدیدی را تزریق مینمایند که سبب بیاعتمادی عمیق ما به خودمان میشود! دقیقا شبیه همان نوزادی که تکهی badness و darkness وجودش را به جان مادر میاندازد و مادر گویا با تمام بند بند وجودش احساس عدم لیاقت و ناکافی بودن را در جایگاه مادرانه تجربه مینماید.
حالا روانکاو-مادرِ غرق در حس گناه، تلاش مینماید تا یا خودش را از گناهانش تبرئه کند، یا به نوزاد-مراجع یفهماند که او را دوست میدارد و یا با محبتهای افراطی و تحمیلِ فشارِ بیشتر به خویش در پی جبران گناهان ناکردهلش برآید. ماحصل چه میشود؟ احتمالا نوزادماندگی هر چه بیشتر! اینجا چیزی فهمیده نشده! نه احساس گناه، نه پروجکشن و نه envy نوزاد-مراجع برای تخریب کردن مادر-روانکاو! صرفا ما با احساسگناهی مهلک روبروییم که ابژه را به سمت فیوژن هر چه بیشتر با سوژه سوق میدهد و این دقیقا همان چیزی است که ناخوداگاهِ مراجع آن را میطلبد؛ وارد ساختن ما درون سیاهی و آشفتگی درونش و ما را در آن غرق کردن، مضمحل نمودن و نابود ساختن! لحظاتی که ما ناگهان احساس میکنیم با تمام نیاز مراجع برای پذیرفته شدنِ عشقش به ما، او میخواهد از نگاه ما حذف شود!
هر گونه تلاشی از سمت ما برای جبران، برای ترمیم و برای اثبات نیت درست خویش به مراجع، افتادن درون همان سیاهی است! درون یک پوچی، یک selfness محض؛ جایی که شبیه یک گرداب هر چیزی را که به درون خود میآورد، تکه تکه و بیمصرف میسازد.
آنچه که این نوزادان یا مراجعین به آن نیاز دارند محبت نیست بلکه “پذیرشِ عشق” آنها به ما است! آنها نمیخواهند لزوما ما به آنها بگوییم که تا چه اندازه برای ما دوستداشتنی هستند؛ این نیاز به مورد عشق واقع شدن بیشتر ادیپال است تا پریادیپال؛ انها یک مرحله پیشتر هستند؛ آنها به قول فربرن میخواهند عشقشان به ما-مادر معتبر شناخته شود؛ همین و نه بیشتر! کودک صرفا نمیخواهد در موضع دوستداشتنی بودن ادراک شود؛ بلکه او میخواهد مادر بفهمد که چقدر او (مادر) را دوست دارد. در واقع مادر میلورزی نوزاد را نسبت به خویش تصدیق نموده و اجازهی این میلورزی-عشقورزی را به او ببخشاید. از چنین ارتباطی است که حس تعلق در وجود نوزاد شکل خواهد گرفت. حس اینکه میلِ او به جایی وصل شده و تعلق دارد.
آنها میخواهند تا برای ما یگانه فرزندی باشند که مادر متوجه اوست؛ اگر ما نیز نیاز شدیدی به تک و خاص بودن داشته باشیم ممکن است در رابطهای تقویتکننده این احساس خاص بودن را ناخوداگاه به یکدیگر انتقال دهیم؛ تا آنجا که حقیقتا باورمان شود که آنچه که ما در ارتباط با آنها احساس میکنیم یا متقابلا آنها نسبت به ما، لزوما “انتقال” نیست بلکه قسمت اعظم آن، احساساتی فراتر از احساسات انتقالیِ جاری میان یک مراجع و روانکاو است؛ گویی ناگهان رابطه، “واقعی” میشود؛ و لذا دیگر در چنین لحظات ایلوژنالی، واکنشهای غالب ما شبیه یک روانکاو نخواهند بود؛ ما از چیزی اشباع میشویم که ما را “احمق” مینماید. حماقتی که در آن ما باورمان میشود که دیگر همه چیز میان من و او واقعی است و این نقطه پایان تجربهی روانکاوی است! روانکاوی همیشه در فضای “شاید، انگار، مثلِ، گویی” معنا میشود؛ اما اگر روانکاو باور کند که چیزی واقعی در جریان است، آن هنگام مرگ روانکاوی خواهد بود؛ هر چند این باور برای مراجع به معنای نه مرگ، بلکه شاید خودِ زندگی و آن چیزی باشد که از ابتدا از ما میخواسته است.
مراجعین پریمیتیو از ما “جایگاه” میخواهند اما برای آن کاری نمیکنند؛ آنها از ما میخواهند عشقشان را بپذیریم اما نمیدانند چگونه آن عشق را به ما ابراز نمایند تا ما در مرحلهی بعد آن عشق را به درون خود بیاوریم و بفهمیم و تصدیقش کنیم. آنها از همین رو قادر به استفاده از ما نیستند و لذا ما گاهی تا سالهایی طولانی برایشان بیمصرف باقی خواهیم ماند. حس بیمصرف بودن! همان حسی که میتواند منجر به بیشترین دست و پا زدنها در ما شود تا بلکه بتوانیم احساس کنیم که فایدهای برایشان به همراه داشتهایم.
دلیل این بیمصرف باقی ماندنمان را باید گاهی در selfless بودن آنها جستجو کنیم؛ “خودی” در مراجع وجود ندارد تا احساس نماید که تلاشهایش برای جایگاه و پذیرش معنادار است! از همین روست که آنها حتی احساس گناهِ منبعث از “بیفعلیشان” را نیز به جان ما میاندازند تا ما بجای آنها احساس اختگی نماییم. نکتهی مهم پایانی اینکه بایستی همیشه به یاد داشته باشیم که این مراجعین در مسیر رشدیشان لیبیدوی قابل توجهی از ابژهها دریافت ننمودهاند؛ از این رو میل ورزیدن در آنها عقیم باقی مانده است و متعاقبا در ارتباط با ما نیز تا سالهایی طولانی بارداری و زایمانی (بصورت نمادین) رخ نخواهد داد.






