احساس “آزادیِ” روانکاو در تحلیل مراجعین بدوی
هانا سگال جملهای دارد با این محتوا که “زمانی پذیرش واقعیت رخ میدهد که فرد دست به بازپسگیریِ همانندسازیهای فرافکنانهی خویش زده و در نتیجه واقعیتِ جداییِ خود از دیگری را تصدیق کند و اجازه دهد تا دیگری آزادانهتر عمل نماید و از طریق این آزادی به لذت و دغدغههای شخصی خویش (مراجع) بپردازد. اما مفاهیم “بازپسگیری همانندسازی فرافکنانه”، “حس جدایی”، “اجازه دادن به آزادی دیگری” و “کسب لذت” با مفهوم “پذیرش واقعیت” چه ارتباطی دارد؟
ما در ارتباط با برخی مراجعین نوعی حس فشار، کنترل شدن، اجبار برای خوب بودن و همچنین خشمی همیشگی به شکل مستقیم یا غیرمستقیم را نسبت به خود و آنها احساس مینماییم. ما حس میکنیم با آنها باید بسیار محتاطانهتر رفتار کنیم؛ و لازم است تا هر جمله و تفسیری که قصد بیانش را داریم پیش از ابراز آن چندین بار در ذهن خود بالا و پایین کنیم؛ حتی در نحوهی نگاه کردن یا طرز نشستنمان مراقب این باشیم که مراجع حس طردشدگی یا بیحوصلگی را از وجنات و سکنات ما تجربه ننماید و اگر قرار است مدتی جلسه نداشته باشیم آنها به راحتی از این اتفاق و نبود ما نمیگذرند و قبل و پس از شروع دوبارهی جلسات حال خشمگین، غمآلود یا پر از رشک و حسادتی را تجربه مینمایند. از دلایل این حساسیت این است که آنها پارتهای بسیار زیادی از خودشان را از طریق همانندسازی فرافکنانه به درون ما منتقل ساختهاند: پارت مراقبتکننده، پارت یک وجود ایدهآل، پارت تاییدکننده، پارت تغذیهکننده، پارتهای تخریبگر و آسیبزنندهی خویش و حتی احساس آشوب، خلاء و پوچی درونی. لذا تحلیلگر، مراجع را همچون کودکی ادراک و احساس مینماید که کاملا وابسته به او شده -در جایگاهی همچون مادر یا پدرش- و از این رو از درمانگر، هم انتظارات بیشماری دارد و هم همزمان میترسد و نگران تنبیه یا طرد اوست؛ از همینرو است که وینیکات این مراجعین را اینگونه توصیف مینماید که آنها ستینگ و فضای جلسات روانکاوی را نه “همچون مادر” بلکه مشخصا “خود مادر” ادراک مینمایند.
دوپارهسازی در این مراجعین صرفا شامل دوپارهسازی میان خوب و بد نمیشود بلکه بدن آنها نیز دوپاره شده و تکهای از آن در دیگری (روانکاو) تجربه میگردد. چنین جایگذاریهای شدید و پرفشاری از وجود خویش در دیگری سبب میشود که آنها بهگفتهی آندره گرین نوعی blankness (توخالی بودن) را تجربه نمایند. تکههای لیبیدینال و اگرسیوِ درون آنها نه “سرکوب”، بلکه از خویشتن جدا میگردد و به درون روانکاو منتقل میشود. نکتهی مهم این است که در دفاع سرکوبی، صرفا اتصالات و linkهای اصلی میان ایدهها، خاطرات و احساسات اولیه و قدیمیتر با ایدههایی جدید در سطح ناخوداگاه ترکیب و جایگزین میگردند؛ برای مثال ایدهی اختگی توسط پدر و احساسات لینکشدهی همراه با آن از روی پدر برداشتهشده و به همسر یا استاد اختهگر متصل میگردد؛ در واقع اتصالات در سرکوبی نابود نمیگردند؛ اما در این مراجعین اتصالات جابجا نمیشوند بلکه از هممیپاشند و روانکاو، تنها میتواند حدس بزند که آن اتصالات ذهنی چه بودهاند؛ لذا در کار با آنها ما صرفا به آنچه میگویند تفسیر نمیدهیم بلکه برای آنها لازم است دست به “خلق اتصالاتی” بزنیم که مدتهاست نابود شدهاند؛ اتصالاتی که در اثر حملات مکرر آنها به self و در نتیحه سردرگمی روانی، مفقود شدهاند. بر همین اساس محتوای رویاهای این مراجعین به دلیل فقدان اتصالاتِ نمادین، تفاوت فاحشی با مراجعین نوروتیک دارد؛ رویای آنها اغلب یک مرحله قبلتر از نماد و کاملا واقعی است؛ لذا آنها رویایی نمیبینند و هر آنچه که از رویاهایشان گزارش میدهند عینِ واقعیتی است که “باور” یا دقیقتر بگویم “تجربه” کردهاند. به همین دلیل بود که بیون از یکی از بیمارانِ پریمیتیوش به هنگامی که یکی از رویاهای خودش را برای او بیان مینماید میپرسد: “مطمئنی چیزی که دیدی رویا بوده؟!” و چندین بار این پرسش را تکرار مینماید؛ تکراری که در نهایت قرار است منجر به یک تلنگر در ذهن مراجعش گردد. از همین رو (واقعی بودن رویا و لذا کیفیت بسیار هولناکش) کارکرد اصلی رویا در این مراجعین که “تداوم خوابیدن” است عمل نکرده و شاهد وقفههای زیاد در خوابیدنشان هستیم.
فشاری که روانکاو از ملاقات با آنها تجربه میکند حاصل همین تکههای مراجع است که بدون نمادین شدن به شکلی کاملا بدنی یا غیرانتزاعی بر روی روانکاو پرتاب شده و لذا همچون یک بار جسمانی بر گُردهی او سنگینی مینماید. تو گویی روانکاو، مراجع را در شکم خود حمل میکند، بِسان زنی باردار! حالا بهتر جملهی سگال را میفهمیم؛ اینکه چگونه پذیرش واقعیت محصول بازپسگیری تکههای فرافکنشده در دیگری است؛ گویی در این مراجعین نوعی گمشدگی وجود دارد که محصول همان خلائی است که از به ودیعه گذاشتنِ درون خود در درون دیگران و در اینجا روانکاو خلق میشود.
آنها حاضرند با این گمشدگی و آشوب سر کنند اما بار پذیرش و جایگذاری تکههای وجودی خویش را درون خود تحمل ننمایند. از همین رو آنها بر سر هیچ یک از گفتههای خویش نمیایستند و اگر به آنها یاداوری کنیم که “فلان روز تو گفتی من دلم نمیخواد شما رو از دست بدم”، آنها به راحتی سخن خود را ممکن است با گفتن اینکه “یادم نمیآد همچین چیزی گفته باشم” یا “اگر گفتم مال قبل بود، الان دیگه اینطور نیست” انکار مینمایند. برای آنها پذیرش تکههای وجودیشان حکم از دست دادن آنها را دارد! در واقع آنها قبول کردن هر تکه یا واقعیتی از روان خویش را برابر با نابودی آن تکه ادراک مینمایند. به باور من دلیل این عدم پذیرش و عدم تعهد در آنها به دلیل همانندسازی و به درونآوریِ مادری است که هیجگاه نبوده و صرفا تظاهر به بودن کرده است (dead mother، آندره گرین)؛ در واقع درون آنها از مادری پر شده است که خالی است؛ از این رو وجودشان سراسر تهی و اشباعشده از غریزهی مرگ میگردد و لاجرم هر آن چه که به درون آنها راه مییابد در درون “سیاهچالِ مادرِ مرده” نابود خواهد شد. اگر آنها توجه و حضور روانکاو را درونی نمینمایند از همین روست؛ اگر آنها لازم دارند تا حضور فیزیکی درمانگر را دائما ببینند و از جلسات تلفنی بیزارند نیز به همین مساله باز میگردد؛ یعنی ترس از درونی ساختن درمانگر؛ چرا که درونیسازی او برابر با نابود ساختنش در درونِ آتشگرفته از غریزهی مرگ خواهد شد! به همین دلیل مجبور به این میسوند تا ابژه را به شکل کاملا فیزیکی در بیرون از خود نگاه دارند و صرفا با دیدنش و نه درونی ساختنش به او متصل گردند. وابستگی مفرط آنها به درمانگر هم بر همین اساس قابل فهم میشود! از آنجا که ترس از درونیسازی ابژه وجود دارد، آنها بهابژهی عینیِ بیرونی میچسبند! لذا آنها دائما میخواهند تا از ما بشنوند که برای ما مهم و ارزشمند هستند و ما آنها را رها نخواهیم ساخت؛ تکراری بیانتها که از همان ناتوانی آنها در درونیسازی ما منشا میگیرد.
آنها ترجیح میدهند تا همه چیز، چه خوبیها و چه بدیها برای ما باشد؛ برای ما و در اختیار و مسئولیت ما! باز هم ترجیحی که در نهایت، وحشتشان را چند برابر میسازد؛ زیرا هر لحظه با این فانتزی درگیر میشوند که ما با این همه اختیارات و قدرت چه تصمیمی برای آنها خواهیم گرفت. دلیل مهم دیگرِ حساسیت و تمرکز ویژهی آنها بر رفتارهای ما همین است: آنها قدرت حیات و نابودی را هر دو در درون ما ادراک مینمایند و نه در درون خویش!
مسیر تحلیل برای این مراجعین از نقطهی فشار (فشارِ بار تکههای فرافکندهشدهی وجودشان بر تحلیلگر) آغاز میشود و در میانهی مسیر به نقطهی رهایی از فشار میرسد؛ نقطهای که مراجع میتواند بار سنگین پذیرشِ مرگخواهی و عشق خود را همزمان از روانکاو بازپس گیرد و در ادامهی مسیر بتواند فعالانه به روانکاوش عشق و نفرت بورزد. صرفا در این مرحله است که روانکاو میتواند حس کند که هم خودش و هم مراجع واقعی هستند!
از این نقطه به بعد پروسهی تحلیلِ این مراجعین به طور کامل تغییر مسیر میدهد: از رفتن و پرتاب شدن به سوی روانکاو به بازگشت به خویشتن و یافتن اشتیاق خویش؛ حتی اگر دوباره سوژهی آن اشتیاق، “ما” باشیم! نگاهی دوباره به سوی ما اما این بار با پذیرفتن و به رسمیت شناختن علاقهی خود! چنین بازگشتی یک تغییر مهم در ارتباط با روانکاو را رقم خواهد زد: شروع اثرپذیری از روانکاو و لاجرم درونیسازی او! از این لحظه است که مراجع میتواند جدایی از روانکاو را تاب آورد؛ وفادار بودن و وفادار ماندن به رابطه اینگونه است! وفاداریای که حاصل از میان رفتن ترس از مرگخواهیِ وجود خود رخ میدهد؛ ترس از اینکه شرّ درون هر چه که هست را نابود سازد. به تعبیری دیگر، تاب آوردن جدایی و تنهایی به دلیل ایستادن بر desire خویشتن؛ چرا که دیگر خبری از وحشتِ داشتنِ روانکاو در درون ما نیست و میتوان بدون ترس از تخریب و فقدان به روانکاو میل ورزید. میتوان گفت این مراجعین در این نقطه، وارد فاز ادیپ میشوند و حالا میتوان با آنها با رویکرد کلاسیکتر و وفادارانهتر به روش فرویدی کار کرد و به تداعیهایشان آنگونه که روانکاوی کلاسیک میپردازد گوش داد و پرداخت…






